X
تبلیغات
رایتل

أنا نبی الکلمات

5 بهمن 1396
أنا نبی الکلمات
عام را چهار فصل باشد و خاص را اما در هر نفسی یک فصل،
فصل عام از گردش سال باشد و فصل خاص از گردش چشمان محبوب،
فصل عام به دیدن ماه باشد و فصل خاص به دیدن معشوق،
پس چه دریابد آنکه بصیرت حقیقت ندارد؟! چه بیند او که دیده بینا ندارد؟
بوسنده کی باشد آنکه ترسنده باشد؟
که من در آرزوی یک نگاه تو
و در إنتظار شنیدن یک کلمه از توعاشقانه خون خواهم داد و خون خواهم
ریخت
و مگر جان را خلق نکرده اند جز برای سپردن ؟!

پس از شما کیست که مرا دیدار در آسمان دهد  تا هر چه در آسمان است
از خلق بردارم و نیست گردانم و بساط عشق خود در دامن او گسترانم ،
چنانکه در زمین کردم که من از وقتی تو را میشناسم نه قلبم میبیند و نه گوشم میشنود

تنها احساسم تو را فریاد میزند و این داستانی است که هر روز
در روضه اشتیاق وجودم و در حفره إفتراق قلبم تکرار میشود ...
تا خلائق بدانند نهایت مقامات همه اگر پیدا باشد، نهایت مقام تو و حرف دل دانیال
جز عشق تو و تماشای چشمان سیاهت نباشد؛
اینک ای کلّ إحساسنا منک:
از من خجالت مکش، به چشمانم نگاه کن، صدایت را به دلم برسان ...
و به من بگو دوستت دارم تا همچنان عاشق ترین رسول کلمات مهر تو باقی بمانم!
پ ن : تا وقتی دنیای منی دانیال توأم، میدونم یه روزی دلت واسه این دوستت دارم ها تنگ میشه

نظرات (59)
زهره
1 مهر 1390 ساعت 07:07
خیلی قشنگ بود!لذت بردم از این متن زیبا...
comme toujours,c'est genial!
پاسخ دانیال:
نامه های عاشقانه من ، نامه های عاشقانه اند
و تنها دلیل هستی عالم و شکست عادتند !
و مگر تو ، برای شکست این عادت ها نیست که می آیی ؟!
خواهرکوچکت
1 مهر 1390 ساعت 10:23
کوه با نخستین سنگ آغاز میشود وانسان با نخستین نگاه
ومن با نخستین نگاه شما آغاز شدم برادر.

میدانم بسیار آزارتان دادم.بی تقصیرم.سربه هوایی من وسرسختی شما همیشه باعث بحث می شد وهزار بار قهر وهزاربار آشتی واما هربار شهید زین الدین می آمد و
آشتی مان می داد.
وحالا هم که در صلح ابدی به سر میبرم.
و من حالا با فخر وسُرور میگویم که برادری دارم که وجودش هر روز مرا تازه تر میکند .برادری که...
شروع نمی کنم .نمی گویم.که اگر بگویم شرح ارادت من به شما خود دانیال نامه ای میشود...
پاسخ دانیال:
سحر مبین شریعت علمی و سیانتیسم ، تنها بندگان مفلوک را
به مسلخ شیطان میکشاند و در این میان تنها عشق به اوست
که تحمل دنیا را برایم آسان میکند و فی خوضهم یلعبون ... أنعام آیه شریفه 91
زهرا زین الدین
1 مهر 1390 ساعت 10:27
چرایش را نمی دانم
اما هر وقت به این آسمان وبرادری که در برج مراقبتش نشسته،
می رسم. بدون اغراق وتعارف گنجینه ی واژگانم و البته
همه ی دردهایم تمام میشود وبغضم آغاز.
گویی اینجا دارالشفای من شده.
آن پارچه ی سبز را هم من به این هلال ماه دخیل بسته ام
پاسخ دانیال:
کاش تنها بودم و أحدی را نمی شناختم جز او
و آنان که محب اویند و محبوب او ...
هستی
1 مهر 1390 ساعت 10:43
سلام عمو دانیالم
زیبا بود و زیبا و بی نظیر

برام دعا کنید
پاسخ دانیال:
جسارت بزرگی است اما تنها ظهور اسم اوست که مرا آرام میکند
س
1 مهر 1390 ساعت 13:31
تصویر خیلی زیباست
هنرنمایی تصویر خیلی زیباست
رمز تصویر خیلی زیباست
بیان تصویر هم زیباست.
پاسخ دانیال:
ای بریده از صنم و پیوسته با صمد ، زیبایی را تو برایم معنا کرده ای !
زهرا
1 مهر 1390 ساعت 15:20
سلام
عالی بود
عالی تر از همیشه
خواهرکوچکت
1 مهر 1390 ساعت 16:41
گزیری ندارم که شعری بگویم

دل نازکت را به نحوی بجویم

بگویم که پشتم به خورشید گرم است

زمانی که گل می کنی روبرویم

وحالا در این قحطی آب واحساس

دلم را کجا -مثل دستم - بشویم؟

از اول تو بی پرده با من نگفتی

که بی پرده حالا من از خود بگویم!

من از تشنگی های خود با تو گفتم

واز مخزن بغض ها در گلویم

جواب تو تکرار تلخ عطش بود

و سنگی که لغزید سوی سبویم

گل لحظه ها را-به مفهوم مطلق-

اجازه ندادی کنارت ببویم

اجازه ندادی که چشمت بیفتد

به چشم سکوت من و های و هویم

وحالا.............

تو با برق الماس چشمت clickکن:

بمیرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمویم؟

پاسخ دانیال:
خواهری و یک بغل حسّ خدایی
وای از مستی بوسه وقت جدایی
خواهری و عشق را بردی کجا ؟
در کدامین قتلگاه دادی تو جا ؟
برادر از انتظارش رنگ باخت
میروی آهسته ، گریان ، کجا ؟
خواهری ، غصه هلاکم کرده است
بوی جبهه ، غرق خاکم کرده است
خواهری ، چشم آسمان برایت آب شد
وقتی در مقتل ، چشم قشنگت خواب شد
خواهری ، در قتلگه جسم تو مثل پریوش ناز شد
در تابوت زیبای تو ، روی صدها ستاره باز شد
خیس شد زمین از اشک و ماتم بی حد تو
دیگر صدای هق هق بغضم یک آهنگ شد
ماه جهان در آسمان با دیدنت پر لکه شد
برادر در سوگ تو قلبش تکه شد
حاجی در حج محرم شد و تو در جبهه ها
وقتی تو شهید شدی ، کربلا هم مکه شد
از دیدن اندام تو ، از چشم من خون میچکد
یاد نگاه خسته ات ، ای وای دانیال هم کشته شد
خواهرکوچکت
1 مهر 1390 ساعت 19:24
چه می فهمیم شهادت چیست مردم
شهیدوهم نشینش کیست مردم
تمام جستجومان حاصلش بود
شهادت اتفاقی نیست مردم
پاسخ دانیال:
در آخرالزمان شهادت ، خوبان امت مرا گلچین میکند ... رسول اکرم ص
با این حساب ، پرواز هنوز هم عدالت گنگی است ...
ریحانه
1 مهر 1390 ساعت 20:28
*گشودی از دو سرِ شانه‌هات، شط‌ها را.....گذاشتی وسطِ رودخانه، بَط‌ها را....هزار کاتب و خطّاط کوفی آمده‌اند....که از رباعیِ موهات، نوعِ خط‌ها را....هم‌این که متفق‌القول در تمامِ کتب....نوشته‌اند به نام تو، سلطنت‌ها را.....بلند شو! که زمین، تب بریزد از هیجان....برقص حاشیه‌پردازیِ نمط‌ها را.....رسیده قبله‌نما وقتِ آن که در طوفان....کنارِ روسری‌ات گم کند جهت‌ها را...بعید نیست اگر ماه‌های دیگر هم...به نامِ تو متلاطم کنند شط‌ها را....یکی دو بیت به یادِ گذشته... یک دفعه.به خود می‌آیم و خط می‌زنم لغت‌ها را....هنوز جای تو خالی است توی دانشگاه....اگرچه یادِ تو پُر کرده نیمکت‌ها را....در این سروده که موهات در ممیّزی‌اند....به طرح روسری‌ات پُر کن این وسط‌ها را.....تو را نیافته‌ام در حقیقت، از این رو.....به جست‌وجوی تو دارم اتاقِ چت‌ها را.....!(صالح دروند)
پاسخ دانیال:
تو فرشته منی که در روی زمین ، نام تو ، کباب را با « ریحان» یادم می آورد
سعیده
1 مهر 1390 ساعت 20:32
سردی زمستان تصویر را باور کنم یا گرمای نهفته در واژگان و سطر به سطر این کلام را

نمی دانم

اما موضوع و بیان کلام بکر بود بکر تر از همیشه

بابت شهادت هم تسلیت

در پناه حق
پاسخ دانیال:
به کدام فصل آفرینش بگویم که تمام دارایی منی ؟!
دختران باباعطا
2 مهر 1390 ساعت 08:43
سلام علیکم
بسیار بسیار زیبا نوشتید. واقعا استفاده کردم.
انشاءالله موفق و موید باشید
التماس دعا
پاسخ دانیال:
زیبایی ، ماسوای حقیقت است !
بانوی آبان
2 مهر 1390 ساعت 09:57
بسیار زیبا بود ....
پاسخ دانیال:
از یار نوشتن در مملکت دل ، حلاوتی شیرین را حاصل می آید ...
السابقون السابقون اولئک المقربون ،
دختران باباعطا
2 مهر 1390 ساعت 10:02
سلام مجدد

شما کدی از عکس آقا دارید که بشه گوشه وبلاگ بگذارم؟
پاسخ دانیال:
چرا منتظر مانده ای تا فردای محشر ، تکلیف تو روشن شود ؟
وقتی تا یوسف تنها چشم بر هم زدنی فاصله داری
ریحانه
2 مهر 1390 ساعت 11:59
چقدر خوبه با اسم ادم بیاد کباب بیفتند؟!
پاسخ دانیال:
ولی افسوس که این فقط یک اسم است ، باید خواست تا برخاست ...
زهرا زین الدین
2 مهر 1390 ساعت 12:00
ممنون ازپیشنهادتان.
عملیات نصب تمثال حضرت ماه با موفقیت انجام شد.
حالا نگاهش زینت بخش اتاق مجازی ام هم شده.
پاسخ دانیال:
من از اشتیاق فریادی دیگر
وحدت را عاشقانه فریاد زدم
که اینک در منزل قلبت ،
ایمان می روید !
س
2 مهر 1390 ساعت 12:23
سلام
متن عارفانه ایست.
خون دادن از اول کار دل بوده است در تعلیم نقش ازلی دوست بر طراز قامت دل!
پاسخ دانیال:
همیشه آواز پر تداوم هستی در قلب منی !
س
2 مهر 1390 ساعت 12:26
ریحانه یعنی تمام متانت و ادب در روزگار ابهام و دریغ !
پاسخ دانیال:
من هم عاشقانه می ستایم ریحانه را ....
خواهرکوچکت
2 مهر 1390 ساعت 14:02
آهن آبدیده را زنگ عوض نمی کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی کند
به خیل دشمنان بگو به کوری دوچشمتان
مطیع امر رهبری رنگ عوض نمی کند
پاسخ دانیال:
اعتماد کنید بر دوستی که شما را جز معصوم نمیخواهد ...
هستی
2 مهر 1390 ساعت 14:10
خصوصی
سلام عمو دانیالم
راستش یک سفر مشهد دارم از 9 مهر تا 13 مهر
بعدش هم می خواهم برم دکتر برای عمل پلک چشمم
نمی دانم بابام راضیه یا نه
مامانم را راضی می کنم به عمل
برام دعا کنید عمو دانیال .
هستم فعلا تا نهم . برام دعا کنید لطفا
بعد از طی دوران بعد از عمل بازم در خدمتم
پاسخ دانیال:
توقف را شکستی ، قلبم را چرا ؟
وقتی بی استجابت حتی ، دعا کرده است برایت دانیال !
زهرا زین الدین
2 مهر 1390 ساعت 14:31
ای زنده گشته با شهادت جاوید نام
این انقلاب وحفظ ولایت پیام تو
آنان که خائنندبه راهت چه غافلند
ثبت است برجریده عالم دوام تو

اللهم احفظ قائدنا سیدعلی خامنه ای
پاسخ دانیال:
سکوت زرد پاییز و تکرار هزار تازیانه سبز ، اما چه باک ؟
وقتی درخت سرو با برگی سبزتر بیدار است ...
مریم
2 مهر 1390 ساعت 16:24
ترانه های بهاری می تراود از کلماتت...
واژگان در دستان قلمت نه ... بلکه قلبت به پرواز در آمده اند این واژه ها چیست که می گرید و می گریاند؟؟؟همین ها که سرآغاز پهنه آسمان است.تمام شیشه های مه آلود یک قلب خسته را شفاف می کند...
و اکنون من می گذرم از هر چه جز این حرفهای زیبای دل مهربانت
پاسخ دانیال:
من همان ترانه قدیمی هستم که هر روز با غروب خورشید شروع به خواندن میکنم از عشقی که سالها در سینه ام ریشه کرده است و از او ...
تنفس
2 مهر 1390 ساعت 17:01
سلام
پی نوشتتان را اجابت کردیم .
پاینده باشید
پاسخ دانیال:
تا نفس در سینه دارم ، چشمانم را تنها برای تو به نمایش میگذارم !
مریم
2 مهر 1390 ساعت 20:13
سلامی دوباره به برادرم!
بابت پی نوشتتان لبیک گویان آمده ایم تا تمثال حضرت ماه زینت بخش کلبه ی حقیرانه مان باشد
کد مورد نظر را لطف کنید تا هرچه سریعتر اجابت شود دستورتان
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
پاسخ دانیال:
ای قدیسه دل ، خاتون محمل ، از این ترانه آواز شو ، از غمزه من عمّار شو
زهرا زین الدین
3 مهر 1390 ساعت 09:31
ازخواندن کتابی که برای دانلودگذاشتید
لذت وبهره بسیاری بردم.یک دنیا سپاس
برای سلام آخرآمده ام.
آمده ام بگویم هستم ،اگر چه می روم
رفتنم نشان فراموشی وعادت ودلزدگی ام نیست
نشان تلاشی است که باید به سرانجامش برسانم
وگرنه حسرتش تا ابد رهایم نخواهد کردواگر سر نگیرد.
نه...
خدانکند.
تمام لحظه ها وخاطرات ویادهای خوب دنیای مجازی ام را باخود خواهم برد تا یادم نرودکه
بهترین تابستان من چگونه گذشت...
فرصت گذشت وحرف دلم ناتمام ماند
نفرین وآفرین ودعا درگلو شکست
تاآمدم با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد وخدا...درگلو شکست
-همین جا ازهمه دوستان حلالیت می طلبم بابت پرحرفی هایم در این سرا.
برادرم را اول به خدا بعد به شما میسپارم.
مواظب دل نازک وطبع لطیفش باشید
مبادا ناخواسته برنجانیدش.
خدا سایه سرتان باشد.یاحق
پاسخ دانیال:
همیشه به این فکر میکردم که یک شاعر چگونه شعر میگوید ؟
و یک نوسنده چطور قهرمان داستانش را به این طرف و آن طرف میبرد ؟
آخه نوشتن بر روی کاغذ سخت است ، مخصوصا اگر بخواهی از احساست
از آن چیزی که درکش میکنی و دیگران درکش نمیکنند بنویسی !
حرفهایی که شاید با اشک بنویسی و دیگران فقط به تو بخندند ...
برای همین مدتی برای دل خودم مینوشتم و در تنهاییهای خودم میخواندم
من نمیدانستم که قهرمان داستانم ، مسیر همه کاغذهای مرا طی میکند
و روزی بهترین شنونده حرف های دلم میشود ،
و با من اشک میریزد و با من میخندد ،
آخه نوشتن بر روی کاغذ سخت بود ،
مخصوصا اگر حرفهای دلت باشه !!!
ریحانه
3 مهر 1390 ساعت 10:02
خدا رحم کند به پاییزی که با جمعه شروع میشود
پاسخ دانیال:
پاییز سرزمین کوچک خدایی توست تا بباری و زنده کنی
کوچه هایی را که زمزمه ات میکنند ...
برای همین است که من از پاییز همیشه میترسم ای خدا
سهبا
3 مهر 1390 ساعت 22:39
سلام . میشه یه شعر بی ربط با پست بنویسم ؟ شاعرش رو هم نمیدونم کیه ... از یه وبلاگ پیداش کردم ... شما به بزرگی خودتون ببخشین منو :

پروانه ام ، درون سبد چرخ می زدم
تا تور غصه پاره شود ، چرخ می زدم
سیبم ، که از درخت خدا کنده می شدم
تا بر زمین بیفتم ، صد چرخ می زدم
من آمدم کلاغ شوم ، قار ، قار ، قار
انجیرهای باغ غمی را که زار ، زار
می بارم و دوشنبه ی دل جمعه می شود
تا کی درون کلبه ی غم کار ، کار ، کار ؟ !
من امدم کبوتر شهر شما شوم
ماهی کپور کوچک نهر شما شوم
من امدم که شعر ببافم به زلفتان
منت کش محله ی قهر شما شوم
من امدم که ثانیه ها را عوض کنم
ثبت پلاک ناحیه ها را عوض کنم
ای شعرهای بسته به زنجیرِِ انزجار
من امدم که قافیه ها را عوض کنم !
من امدم بهار ببارم برای تو
توت و تمشک تازه بیارم برای تو
درکوچه باغ برفی لبها و گونه ها
شمشادهای خنده بکارم برای تو
یخ ها درون پیرهنم : آب ! آبِ آب !
شعر است یا شراب دو چشمت که نابِ ناب ؟ !
گنجشککی که کنج دلم درد می کشید
امشب به روی شانه ی تو خواب ! خواب خواب !
من خسته از کلیشه ی کذب یکی نبود
برگشته ام به دامن امن کسی که بود !
در دستهای نقره نشان تویی که دشت !
در پلکهای پر هیجان تویی که رود !
حالا درون حنجره ها ساز می زنم
شبها به زیر پنجره ها ساز می زنم
سنجاقک شمالی شط تو می شوم
همراه جاز زنجره ها ساز می زنم !
پاسخ دانیال:
یا اهل العالم ، لا مقام بکم بها که صدای خواهر که به سلام بلند میشود ،
برای هیچ کس به اندازه من آشنا نیست ...
سهبا
3 مهر 1390 ساعت 22:47
-نرو , سرما میخوری ....
-نه مامان , سرد نیست هوا . تازه من لباس پوشیدم , نگاه کن !
-پس چترت رو هم بردار , زیاد دور نشی ها ! زود برگرد زهرا ....
باشه مامان , فقط یک کم , یه خورده راه میرم تو برفا و زودی -
میام ...

آرام , آرام از جلوی چشمان مادر , چتری گرفته بالای سر , دور می شوم , دورتر , آنجا که دیگر چشمان مهربانش , نگران سرما خوردن من نباشد ... می روم پشت درختان باغ و یله می شوم در باد , می دوم ... می دوم , می دوم .... آنقدر که تازیانه های باد را , یا شاید هم نوازش های سیلی گونه اش را بر صورتم , حس می کنم ... خون می دود به زیر پوست ترد و نازکم , داغ می شوم ... چه زیباست حس شادمانی کودکی ... کاش ... کاش نرگس هم با من بود ....من با این لباس ابی و صورتی و چتر آبی , نرگس , با لباس سفید و آبی و چتری صورتی ...
سفید , آبی , صورتی ... کاش با من بود ....

کاش همیشه کودک بودیم , کاش بی قراریمان , چونان بی قراریهای کودکانگی هایمان بود در رنجهای دل مهربان مادر و چشمان زلال پدر , کاش تمام بی تابیمان , از غم دیدن دردهای برادر بود در چشمانی که آینه دل بودند ... کاش ....
چه زود بزرگ و بزرگتر شدیم و حالا , خود نگران زهراهایی که نکند شلاق بی رحم روزگار , بر گونه هایشان , بر کتف هایشان , بر دلهایشان , زخمی بکارد ماندنی ....
کاش تمام جهان , کودک بود ...
پاسخ دانیال:
یادت که نرفته ، در همان کودکی هم اگر مداد دستت بود ،
هیچ بادکنکی را یارای نزدیک شدن به تو نبود !
سهبا
3 مهر 1390 ساعت 22:51
کاش دلها در هر فصلی که بودند , پنجره ای داشتند رو به مهر و نگاه ... نگاهی به آسمان , نگاهی با عشق , نگاهی به جان , که مگر جان را نفرموده اند جز برای سپردن ... و چه جان سپردنی بالاتر از آنکه در راه رسیدن به خورشید آسمان باشد , هفتمین آسمان ...
و من هم , عاشق ترینم بر رسول کلمات مهربانی ...... که جهان و هر چه در اوست , به خاطر اوست که برپاست و برجاست ...
پاسخ دانیال:
در خیل اسیران بی لیلا ، همه ما حاج رسول رستگاری هستیم !
خواهر کوچک سهبا ودانیال
3 مهر 1390 ساعت 23:20
آن برف می باریداما من که می دیدم که نرگس وبرادر
چقدر راحت وبی باک از هشدارهای مادر به میان برف میروندوآدم برفی میسازند وگهگداری از پشت پنجره برای من دستی تکان می دهندولبخندی نثار نگاه پرحسرتم
می کنند،دلم می سوخت وهمین مرا بیشتر هوایی کرد.
خواستم بی خبر وپنهان از چشمش بیایم غافل از آنکه هیچ چیز ،هیچ وقت از چشمان تیز بین مادر پنهان نمی ماندهمان چشمهایی که این روزها مدام بارانی است.
من با همان کاپشن وکفش های صورتی آمدم که برادر برای تولدم هدیه خریده بود.هنوز هم این یادگاری ها را دارم.
میخواهم اگر روزی مادر شدم اینها را به دخترم هدیه دهم.آخر هنوز آنقدر سالمندکه یک نفر دیگر هم بتواند از آنها استفاده کند.وحیفم می آید که لذت دویدن با این کتونی های صورتی را از او بگیرم.
از آن روزها فقط همین کاپشن وکتونی وتمام خاطرات آن روز برفی برایم مانده.
واز فردا نه نگاهی هست ونه دستی که نشان مهر باشد ونه لبخندی که دیدنش غم عالم را از دلم ببرد.
از فردا منم ودنیا دنیا دلتنگی وتنهایی وبغضی که فردا شب همین موقع مجال شکستن شخواهم داد.
پاسخ دانیال:
مادر بهشت را به تماشای شکوه رفتن پسر به میدان مین هبوط کرده بود
و مگر هفتاد و دو درخت برای ساختن بهشت در زمین کافی نیست ؟!
مهدی
3 مهر 1390 ساعت 23:25
سلام داداشی

چشم حتما

از شما بعید بود بنویسید چهار فصل

ما چهار فصل را میبینیم ودرک میکنیم اما ایا واقعا ...........؟
پاسخ دانیال:
کل یوم عاشورا یعنی زمین یک فصل دارد و آن کربلاست !
دوستدار خاتون خوبی ها
3 مهر 1390 ساعت 23:56
و خدای احساستان چقدر مهربان است
پاسخ دانیال:
نبض همه ستاره ها ، نجوای آرام نام توست ...
فاطمه
4 مهر 1390 ساعت 09:30
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم
خیلی زیبا نوشتید
به پی نوشتتان عمل کردم و با گذاشتن عکس رهبر عزیزمان به وبلاگ خود را زیباتر از همیشه کردم
از دوستان خواهشمندم به وبلاگ اینجانب سری بزنند
پاسخ دانیال:
مرور وبلاگ تو ، مرور آینه شکسته دل فاطمه است ...
که در آن زیبایی ها تکثیر شده است ، خواندن تو ، عشق آموزی است
و من کوچک تر از آنم که بهت خویش را در تلاوت نام تو تفسیر کنم !
خواهرکوچکت
4 مهر 1390 ساعت 10:37
دیشب که آمدم وخاطره آن روز برفی را نوشتم آنقدر دست ودلم می لرزید که اصلا" متوجه این همه غلط املایی ونگارشی ،در نوشته ام نشدم.
همین جا ازبرادرم وهمه دوستان عذر میخواهم وامیدوارم که خطای نوشته ام را به قلم ضعیف وحال خرابم ببخشند
این بار واقعا" خدا حافظ
پاسخ دانیال:
نگارش غلط ناراحتی ندارد ، انتخاب غلط است که ناراحتی دارد !
سهبا
4 مهر 1390 ساعت 11:27
امان از دست این خواهر کوچک که اینقدر دق می دهد مرا ... چی بگم آخه من ؟؟؟
پاسخ دانیال:
خواهر که رفت وه که این عشق هم خاتمه گرفت !
مذاب ها
4 مهر 1390 ساعت 12:20
گاهی میتوان لبخندی زد ، سرد و یخ زده بر چهره ی مبهوت عشق، در اوج حیرانی مردمکهایی که خود را در حجاب پلکها پوشیده اند... این فصل ، فصل عاشقانه نیست.... من نگرانم ، ای درد صبور خفته در باورهایم ، من نگرانم.... یک دشت شقایق کشیده ام بر چهل شهریور از وجودم ، اما همه پرپر ... برای اینکه دنیا ، دنیای عاشقان خوب دشت ها نبود .... و من بر دیوارهای باورم همیشه گلبرگ میکشم سرخ و پرپر تا شاید که اگر دنیا عاشق نباشد و عشق را نداند حداقل من بدانم که این گلبرگها خویشاوندان کدامین دشت از کدامین تکه از دنیا و کدامین باورهای ناب بوده اند که آنگونه کوچیدند و اینگونه رجعتشان تکثیر میشود در 31های شهریور هر سالمان ....
گاهی میتوان لبخندی زد، سرد ویخ زده ، بر چهره ی عشق....
که این فصل هم ، فصل عشق های خوب دنیا نیست....
(حرف های تنهایی.... سایه روشن) .... سلام برادر....
فراموشت شده ام یا راه خانه ام سنگلاخ است ،
پاسخ دانیال:
این دریچه هنوز رو به نگاه توست اگر میخندد ،
و این اشک از انعکاس اندوه توست که سرازیر میشود ،
که این اشک نه آب است که عشق مذاب است !
متین
4 مهر 1390 ساعت 14:31
این منم که با دیدن هر نور تاریک دیگری رویم را از او بر میگردانم.....

و چقدر باز مدعی هستم!!!
پاسخ دانیال:
او که نباشد ، دوست دارم تا دورترین نقطه از آخرین انسان ،
فاصله داشته باشم !
مهرداد
4 مهر 1390 ساعت 15:52
سلام دوست عزیز
تا حالا بیشتر فکر می کردم به لحاظ ایده ،طرز تفکر وکردار بعضی آدما خاصند ام درسی که امروز از لوح آسمان سیاه گرفتم اینه که اونا فصل های خاص خودشونو دارن راستی به نظر شما اونا با چه دیدی به فصول نگاه میکنن و چه رنگی میبینن ، رمز و راز فصل ها از دیدگاه اونا چگونه است ؟
سالروز دفاع مقدس رو به شما وهمه دلاورمردان ایران زمین تبریک عرض میکنم .
اینم تقدیم به کسانی که از حسرت به درد رسیده واز درد به اشتیاق، واز اشتیاق به درجات اعلای معرفت رسیدند.
در پناه حق باشی .
پاسخ دانیال:
بیان رمز و راز دیگران که فصولی میشه و ما فقط فصول خودمان را گفتیم
اما به نظر من لذت سیرابی و پاچه خواری از چشمه های معرفت ،
از آش دوغ کرگدن گردنه گدوک بیشتر نباشد ، کمتر نیست !
مریم
4 مهر 1390 ساعت 21:59
سلام داداش مهربونم!
شب قشنگ پاییزیت بخیر
پاسخ دانیال:
برای آنکس که میخواهد دو حقیقت را در یک جلوه ببینید :
محبوب یعنی عشق یعنی مهربانی !
سهبا
4 مهر 1390 ساعت 23:14
پاییز تفسیری خاص هم دارد از دلتنگی ... دلتنگی ای که در نفس خود , کمال آور است ... پس باارزش است و مقدس ... باید تاب اوردش تا به بار بنشاند میوه نهفته اش را .........
دلتنگتان نبینم برادرم .....

راستی خدا را شکر , مشکل من با کامنتدونی شما , با این رنگ و لعاب زیبا و ابرهای در حرکت , حل شد ... ممنون از شما و سلیقه زیباپسندتان .
پاسخ دانیال:
از تو فقط یک لبخند ، ناز است ، مابقی قلبت در حال راز و نیاز است ...
مذاب ها
5 مهر 1390 ساعت 11:18
سنگها میزنند بر باورهای مظلوم اما....
اما، شکستن مرام ما نیست که ما رویینه تر از خشم سنگیم...
همه دنیا در یک سو بود و ما در این سو ، اما گویی که چشم دنیا در هیچ کتابی از مرام شاپرکها نخوانده بود تا که عشق را بفهمد ... سنگها میزنند بر باورهای مظلوم ما ،
و ما پیشانی بستیم به قداست نام هایی که در شبهای باورهایمان شمع شدند ، و چه فراموشکار است حافظه تاریخی که آنان مینویسند گویی که آلزایمر گرفته است انگار ، مغز فرتوت زمان ...
هنوز شهدای زنده مان نفسشان تنگ است و همچون آخرین بازماندگان بهار یکی یکی خزانی میشوند و از بلندای وجود شعله افروزشان اندک اندک میچکند و عاشقانه تر از هر تاریخی بوسه بر خاموشی میزنند ، آنانکه هیچ حقوق بشری بچشم انسانهای عاشق بر آنها ننگریست در حالی که آنان بزرگترین و ناب ترین عشق های دنیا را در سینه های چاکیده شان داشتند ، در همین نفس هایی که اکنون بزور کپسول های اکسیژن به ریه هایشان وارد میشود .... همیشه 31 های شهریور بغض غریبی بر گلویم چنگ میزند .... سنگ ها میزنند بر باورهای مظلوم ما ، اما، شکستن مرام ما نیست که ما رویینه تر از خشم سنگیم...
پاسخ دانیال:
روشنی و روانی بیان و بیش از آن زیبایی معنوی نگاهتان به هستی ،
نوشته های شما را انگشت نما و محبوب همگان گردانده است ...
مریم
5 مهر 1390 ساعت 12:19
می خواستم چله نشین کامنتهای قشنگت باشم اما انگار لایق نبودم
اینجا آدمک قلب شکسته نداره؟
پاسخ دانیال:
چو من که بر قامت تو ثابت قدم است ؟!
وقتی به دور دامن گلدوزیت هم ، نام مرا دوخته ای ...
ثنائی فر
5 مهر 1390 ساعت 12:26
در فصلی به سر می برم که نمیدانم چیست بهار است تابستان است پائیز است یا زمستان ؟
پاسخ دانیال:
بهار در جاهایی است که شاعر باشی اما پاییز فصل عاشقان است ...
رمانتیک
5 مهر 1390 ساعت 16:55
متنهایی که میذارید خیلی جالب و ارامشبخش هستش
میتونید که به جای اسم رمانتیک از نام و نام خوانودگی مستعار بنده(نازنین زهرا موسی کاظمی)استفاده کنید
خیلی ممنون
موفق باشید
پاسخ دانیال:
مرا صدا کن حتی به دروغ و استعاره !!!
محمدآقایی
5 مهر 1390 ساعت 19:12
می نویسم عشق می خوانم انتظار
امید من نیز به انتظار کشیدن است.
شاید منتظر همان عاشق است......

آری ....
آری ....

عاشق شده ام
وچه خوش گفت:

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
پاسخ دانیال:
علیک السلام ، علیک الرحمه ، سیاه چشم ، سپید دل ،
شیرین زبان ، شورش طلب ، شمال رو ، شوخی بست !
ریحانه
5 مهر 1390 ساعت 21:46
*شیطان محترم است.....او نخستین کسی بود که فهمید انسان جنبه‌ ی سجده کردن ندارد.....!
پاسخ دانیال:
به من نگو چه کسی محترم است ، چه کسی محترم نیست ...
به من بگو چه کسی چه گفت و چه کسی چه شنید !
س
6 مهر 1390 ساعت 09:07
شیطان محترم نیست ! این همه درد را نمی بینی ریحانه؟!!
پاسخ دانیال:
کاش باز هم پرده کنار می رفت و می آمد الیاس !
ریحانه
6 مهر 1390 ساعت 10:24
و کجایی سهراب...آب را گل کردند...چشم ها را بستند...و چه با دل کردند...وای سهراب کجایی اخر...خم ها بر دل عشق کردند....خون به چشمان شقایق کردند...تو کجایی سهراب...که همین نزدیکی عشق را دار زدند...همه جا سایه دیوار زدند...ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است...دل خوش سیری چند؟...صبر کن سهراب...قایقت جا دارد؟....
پاسخ دانیال:
دلی برای شکستن ندارم
وقتی هستی ام شکسته های دل مرا هم با خود برد ...
ریحانه
6 مهر 1390 ساعت 10:45
*همیشه برای دوربین ها....لبخند می زنی..... دریغا من..... که نزدیک بین ام.....!
پاسخ دانیال:
بعد از دوست، سهم دانیال از لبخند ،
فقط آهی خسته و دلی شکسته بود ...
سهبا
6 مهر 1390 ساعت 12:54
ببخشید برادر ، همینطوریش هم ، بس که گفتید ، با اسم ریحانه جان ، یاد کباب می افتیم ... فقط این آه و ناله های دل شکسته شما را کم دارد برای کباب شدن دل کوچک و نازک نارنجی ما !
کجا رفته مگر هستی عزیز ؟؟؟
پاسخ دانیال:
هستی را از جانم بخواهکه همه یدل ها به یک میزان خون دارند و هم احساس
ریحانه
6 مهر 1390 ساعت 13:04
دریغا !که چشمهای من عاری از دیدن لبخند و مهربانی انسان هاست !
خوش بحالتان که این همه مهربان دیدید :(
پاسخ دانیال:
لبخند با دل گریان طاقت فرساست
خوش به حالتان که لبخندمان را ندیده ای ...
تولدانه
6 مهر 1390 ساعت 15:22
ممنون برای ثبت نام در وبلاگ تولدانه . دانیال عزیز نام و تاریخ تولد شما وارد شد .لطفا چک کنید و در صورت وجود اشکال ما را در جریان بذارید . به امید لحظه های خوش در کنار هم .
پاسخ دانیال:
هستی ام را به تو میشناسانم !
تنفس
6 مهر 1390 ساعت 19:50
«مگر جان را خلق نفرموده اند جز برای سپردن ؟» «نمی دانم چه بیند او که دیده بینا ندارد »...
بدون اغراق می گویم شیوایی کلماتتان بی مانند است .کاش مکتوباتتان را به طور منسجم جمع آوری و تدوین کنید .
پر توان و مانا باشید
پاسخ دانیال:
اگرچه خستگی عشق حتمی است و لیکن من ،
هنوز هم عشق را در نهایت زیبایی و کمال میخواهم ...
قلب خندان
5 بهمن 1396 ساعت 22:25
دلم که هیچ
حتی عاشقانه هایم نیز
دلتنگ تو هستند ...
----
می ترسم قلبم دیگر خندان نشه
پاسخ دانیال:
به حرف دل نیست که
عشق زمانی زیباست که کنارت باشه

http://s8.picofile.com/file/8317684034/201.jpg
قلب خندان
5 بهمن 1396 ساعت 22:32
آخر بهش گفتم که با رفتنت سیگاری شدم
آخر بهش گفتم ببخش نمیتونم بهت بگم عشقم
اخر بهش گفتم میترسم دیگه عاشق بشم
آخر...

http://uupload.ir/view/g3qe_poobon_x_mili_amp_mo_-_roo_abra_[radio_edit].mp3/
پاسخ دانیال:
دل به دل راه داره ، خواستن توانستن است
ای مرده شور بعضی از این ضرب المثل های فارسی را ببرن
که انگارساخته شدن فقط برای دروغ و چه گناهی بالاتر از دروغ دوست داشتن؟!
- این دفعه که آمد سرت را بالا بگیر و به چشماش زل بزن و بهش بگو
دوست داشتن نوشتنی نیست جناب ، هری بزن به چاک !
قوی باش سارا ، خدا این دل لعنتی را به تو نداده که ساکت باشی و خفه خون بگیری ...!
طهورا
5 بهمن 1396 ساعت 23:20
بعد از ۶ سال اوّل
پاسخ دانیال:
بعد از سه سال دوم !

http://s8.picofile.com/file/8317685100/203.jpg
طهورا
5 بهمن 1396 ساعت 23:23
می توان انقدر این متن را با جانِ دل خواند که کاسه ی چشم سیراب شود ...
پاسخ دانیال:
اینقدراینجا مینویسم تا خدا هم تو را برای من بخواهدت!

http://s9.picofile.com/file/8317687518/202.jpg
آسایش
6 بهمن 1396 ساعت 01:22
چرا عکس آواتار شما ماه هست؟
پاسخ دانیال:
سخت است تو باشی و جای خالی ات را ماه پر کند !
به پیراهنت باز گرد یوسف من
غریبه آشنا
6 بهمن 1396 ساعت 12:36
حرفی ندارم ...
پاسخ دانیال:
درس دانش خانواده بود ، رسیدم به اون بخش که برای ازدواج همیشه معیار لازمه !
و عشق تو هیچ کدوم از اون معیارها گنجانده نمیشه چون آدم را کر و کور میکنه
و اجازه نمیده حقیقت محبوب را آنطور که هست ببینه ...
- آخ که خودم هم از حرفای خودم لجم میگرفت ؛ آخه عشقی که کور نکنه عشق نیست
ولی حساب درس از حساب دل جداست همانطور که حساب عقل از عشق جدا
-پس کلاس را ادامه دادم که ناگاه چشمم به شاگرد اول کلاس خورد
که داره به جای گوش دادن به من با گوشی اندرویدش بازی میکنه !
تحمل نکردم صدام را صاف کردم و با اخم گفتم خانم شاکری
اگر کارتون با گوشی تموم شد لطف کنید به درس گوش کنید!
اون لحظه جز « چشم » هیچی نگفت ، حتی اخم هم نکرد ولی بعدها بهم گفت :
من اون روز با گوشی بازی نمیکردم و فقط داشتم صداتو ضبط میکردم تا تو تنهایی هام گوش کنم
آه ببخش منو سمیرا اگر کور بودم و تنهایی هایت را ندیدم !

http://s8.picofile.com/file/8317715718/206.jpg
زهرا
6 بهمن 1396 ساعت 15:38
اینکه توی کامنتهای قدیمی فقط جواب کامنت منو پاک میکنی یعنی ب بودنم آلرژی داری
خیلی دلم میخواد سنگ صبورت باشم ولی الان خوشحالم ک سمیرا شد یه عشق رفته و ناکام موندی
آدمی نبودم ک لذت ببرم از ناراحتی کسی اما الان خوشحالم ک همیشه حق با تو نیست جناب شیر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد