X
تبلیغات
رایتل

سحرنامه

13 اردیبهشت 1396

سحرنامه  

 اینک که این مینویسم در دل شب نشسته با شبی که در دل منست

و اگر می نویسم برای نوشتن از توست که عاشق نوشتنم ...

نظرات (44)
حسین
16 خرداد 1389 ساعت 13:17
سلام دوست عزیز وبلاگ واقعا خوبی داری داشتم تو اینترنت میگشتم نمیدونم چطور شد اومدم وبلاگ شما واقعا کارتون زیباست ارزوی موفقیت دارم برای شما
پاسخ دانیال:
آسمانم ولی زبان پرندگان را نمیفهمم ...
لیلیوم
21 خرداد 1389 ساعت 00:03
اول سلام...
دوم ممنون به دلنوشته های من لطف داشتید...
من از نوشتار شما هم لذت بردم...حتما بازم میام
خوشحال می شم شما هم به من سر بزنید
پاسخ دانیال:
اعتصاب از چشمانی شروع شد که سالها زلیخا را نمی دیدند ...
من همان یوسفم #
تنفس
13 مرداد 1390 ساعت 12:28
چه شیرین است شبهایی که دل با او تنهاست ....
پاسخ دانیال:
هنوز به اندازه همیشه !
س
13 مرداد 1390 ساعت 16:10
ولایت کریمه ای است حصن حصین دوست!
تعهد می سازد
آبرو می آرد
پاسخ دانیال:
تا از خانه ی چشم تو نروم بیرون ...
گمنام عاشق همت
13 مرداد 1390 ساعت 18:34
[گل][گل][گل][گل][گل]
پاسخ دانیال:
در سحر و در غروب افطار مهر ، شیوه آمد و شدت پیداست !
محمدآقائی
13 مرداد 1390 ساعت 22:38
کلاً حدس می زدم میونت با شب خوب باشه...
میشه اینا حتی از صفحه وبلاگت هم فهمید...
ولی اصلاً خوب نیست شب تو دلت نشسته باشه...
مثل همیشه از نوشته هات لذت می بریم، حتی اگه نوشتت یه خطی باشه...
پاسخ دانیال:
زیباست اگر روزم تفسیر شب باشد ...
س
13 مرداد 1390 ساعت 22:42
از ساکنان ولایت که گشته ای ، محبوب عواطف پاکی
احساس های پاک تو راستوده اند بی هیچ نگاه غریب شیطانی
مطمئن باش چون نفس مطمئنه لازمه ی نگاه توست!
که باید باشد.
پاسخ دانیال:
ساعتی دیگر نیمه شب فرا میرسد و من جسمم را گوشه ای میگذارم
و او را از آن سوی اصوات صدا میزنم ، مردی از تین تا زیتون را ..
سهبا
14 مرداد 1390 ساعت 00:34
سلام برادر . نیمه شبتان خوش .
میگما , این یه جمله , به اندازه یک کتاب حرف داره ها !!! از اون جمله های قشنگ تامل برانگیز حسرت زای اندوه کننده شادی آور متناقض متضاد ............. هست این جمله ....
فعلا بیشتر از این نمیدونم و نمیتونم ...
پاسخ دانیال:
تنها درکی هستی که از شرق عشق آمدی و به چشم آمدی
سهبا
14 مرداد 1390 ساعت 13:25
تو در دل شب نشسته ای , شب در دل تو !
او در دل تست , او در شب نشته است ...!

او شب است یا او تویی یا دل شب است یا دل اوست یا .....
عجب آشفته بازاری شد اینجا !!!!
پاسخ دانیال:
شعله ای را کز دل یک واژه بر می خیزد ، کم مبین
من به قدر یک عشق ، از شب تاریک تقدیر می ترسم ...
سهبا
14 مرداد 1390 ساعت 14:30
عجب عکسی !!!! چی شد عوض شد عکس پست ؟
البته این بیشتر به متن میاد ! عکستون هم پر تنافض و تضاده ... پر شب و سیاهی و سفیدی و زندگی و عشق و ....

توی دنیای شما چه خبر شده برادر ؟
پاسخ دانیال:
ما از تنهایی خود بی خبریم و و نمیدانیم خدا ما را میخواند وقتی خوابیم
من از او بی خبرم و میدانم او از من آزادتر است و اگر نگیرد بغضش ،
با لب پر بوسه شبنم ، سیبی به دست خواهد گرفت ،
و با لبخند خواهد خورد ...
دوستدار خاتون خوبی ها
14 مرداد 1390 ساعت 19:31
و چقدر دور بودم از آن آیه سپید و چقدر دور افتاده ام از این سرای قریب...
سلام
پاسخ دانیال:
تبسم کن که ما را وعده فصل بهاران است ...
ندارم طاقت فردا ، بمان فردا شود امروز !
س
14 مرداد 1390 ساعت 21:16
این یک سطر نوشته ی شما شعر است.
وزن به خوبی از سراسرش احساس می شود.
بخوانید یک بار دیگر!

لاله ی حلاج هم خیلی حرف ها دارد برای نگفتن ! و گفتن !
پاسخ دانیال:
شعور در میان ما و شعر در میان یال و کوپال جناب حافظ است
شیر ادبیات دانیال از اول هم پاکتی بوده است بانو ...
سهبا
14 مرداد 1390 ساعت 22:29
یک پست , یک خط , یک دنیا سخن , و سه عکس متوالی ! هر کدام هم کلی حرفهای نهان ...
کاش درگیر ظواهر نشویم ...
پاسخ دانیال:
گرچه پر واژه باشند چون مادر ، ندارم امید به همسایه ، خواهر !
ثنائی فر
15 مرداد 1390 ساعت 11:00
نشستی در شب و نوشتی از شب و خواندی با شب باز هم بنویس
پاسخ دانیال:
در شب شاعرانه اشک ، همه قافیه هایم را در قمار عشق باختم !
خواهری که....
15 مرداد 1390 ساعت 11:13
ودال حرف اول نام کوچک توست،
آنجا که دردهایم آغاز میشوند....
.....
آیادراین آسمان سیاه
مجالی برای جان گرفتن یک ستاره سوخته هست؟
پاسخ دانیال:
ناخنت را روی دلم نکش ...
این واژه ها با تو معنا میشود ...
خواهری که....
15 مرداد 1390 ساعت 11:44
گفتم
دل نیست کبوترکه چوبرخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
نمی دانم
یا این شعر اشتباه است
یا اینکه کبوتر دل من هرگز از گوشه این بام نپریده بود
وهمچنان در لانه نازک وسست خودبه انتظار دانه ای بود از سوی تو.
جایی را سراغ ندارم که اینطور حرف وعمل مرا به بازی گرفته باشد
می گویم نمی آیم ومی آیم نه غروری مانده ونه اراده ای ونه سرسختی
انگاردلم
انا ِلآسمان سیاه وانا الیه راجعون
شده
پاسخ دانیال:
ای بانوان آسمان ، ستاره شناس که باشید ،
مژگانتان در اهتراز پی در پی اشکهای آسمان ، تکان خواهد خورد
و هلال ابروانتان افطار خانه پرهیزگاران خواهد شد ...
دردهای من مسری است ، مراقب باشید !
س
15 مرداد 1390 ساعت 19:55
تشییع پیکر شاعر آزادی سرای سنتی گرای را دیدم.
نقش داشت
ولی در رفاه بود!
ممنونم از صبوری و متانت و آزادگی ات
پاسخ دانیال:
دائما او می سوخت در اطراف شمعش !
مریم
16 مرداد 1390 ساعت 10:59
کمی بیاندیش و بنگر که آیا لایق است برای اویی که شب را به خاطرش به دلت راه داده ای و نوشتن در شب را در پیش گرفته ای؟؟؟
پاسخ دانیال:
نه ، من همان دهقانم و لیکن چیزی ندرویده ام جز غروب دلم ...
سهبا
16 مرداد 1390 ساعت 19:28
ماه مرشد گفت : عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف آخر عشق است . اما اشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست . آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است , سرخ . و آ«گاه چوبی به ما داد و همیانی و گفت : این همیان حق است . آن را پاس بدارید که آذوقه شماست . گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید , از آ« بنوشید . به زمستان که رسیدید حق , آتش است . گرم تان می کند . به بیراهه که رسیدید , حق چراغ است , راه را نشان تان می دهد . و آن هنگام که به برزخ در آ»دید , حق پل است , عبورتان می دهد . و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید . اما روزی خواهد رسید که که عصای شما , دار شما خواهد بود و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند , سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت .
به این جا که رسیدیم پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد . عصای عاشقی نیز , ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم , اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ . این بار دیگر سیاهی لشگری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم . و در راه بودیم که کسانی را دیدیم , می خرامیدند و می رفتند . دست انداز و عیار وار ! در دست هر کدام چوبی . ماه مرشد گفت : اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند . زیرا می دانند که معراج مردان بر سر دار است . ماه مرشد گفت : دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت با خون خویش . زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون .
و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عشق را سه حرف است , پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا .
و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند .
ماه مرشد گفت و عشق این است .
از راه که برگشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت : اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد .
ما برگشتیم , بی عصا و بی همیان و قاف , آخر عشق بود . ما اما در عین عاشقی مانده بودیم !
پاسخ دانیال:
هیچ دانی که در این خلوت بی رنگ سکوت ، اگر از تو یادی نکنم میشکنم
خواهری که....
16 مرداد 1390 ساعت 23:17
کوه ها
با همند وتنهایند
مثل ما
با همانِ تنهایان
پاسخ دانیال:
ره به ره آبم ، جوی تو را میجویم !
الاسم : السین
17 مرداد 1390 ساعت 14:36
البرید الالکترونی:
انا الوحیده فی عالم امکان !
ایّها العابرون !!

ستصبر انی اکتبی رقم الذیل فی مکان المشخص
ثم ارسال الیک

بابا اینها رو فارسی بنویس خوب
پاسخ دانیال:
از لب گرم تو امروز ، کلام دورتر است
و کسی نیست بپرسد که چرا دورتر است
بوی نمناک ترین فاصله ها را داری
مثل حسی که از این فاصله ها دورتر است
در تمامی زوایای نگاهم ، همه جا
انتظاری است که از ثانیه ها دور تر است
بین ادراک من و آیینه ، انگار کسی است
یک نفر هست که از چشم منم دور تر است
من به گرمایش احساس خود ایمان دارم
گرچه ایمان من از ذهن شما دورتر است !
جوجه اردک زشت
17 مرداد 1390 ساعت 14:49
سلام برادر
سحرنامه بود یا سحر نامه«افسونگری» ؟
عشق رمز جاودانگی انسانیت است همان اکسیر حیات گرچه مرگ درخواهد رسید اندیشه عشق جهانی را انگشت به دهان خواهد کرد
حکایت شمع ریشه در تاریخ انسان دارد
پاسخ دانیال:
واژه واژه شعرهایم را تشییع میکنم
اگر شهیدش تویی ...
س
17 مرداد 1390 ساعت 16:19
یک روز عزیز بودی همچون یاس
یک روز به جز تو بد نبود در کل اناس
یک روز به لطف به گلبرگ حریر
روز دگرت نشاندمت بر کرباس
پاسخ دانیال:
من شهیدم ولی شمشیر نمی کشم ....
س
17 مرداد 1390 ساعت 16:38
البرید الالکترونیه ی چندم :

خیلی زیبا بود چون اشکال داشت معلومه مال خودته
خیلی عالی
و اما اصلاح این مصرع ها :

از لب گرم تو امروزه ، صدا دورتر است
و کسی نیست بپرسد که چرا دورتر است
بوی نمناک ترین فاصله ها را داری
مثل حسی که از این فاصله ها دورتر است
در تمامی زوایای نگاهم ، همه جا
انتظاری است که از ثانیه ها دور تر است
بین ادراک من و آینه ، انگار کسی است
یک نفر هست که از چشم خدا دور تر است
من به گرمایش احساس خود ایمان دارم
گرچه ایمان من از ذهن شما دورتر است !
خیلی زیباست
لواشک نخوری ......
پاسخ دانیال:
بر صندلی نشسته تو را گریه میکنم
شاعرم ، اگر پاک و رها گریه میکنم
باران شکفته در این شعر ولی باز هم
مادر جدا ، من هم جدا گریه میکنم ...
السین
17 مرداد 1390 ساعت 16:40
البرید الالکترونیه البعدی :
گفته باشم :
شما از خودمونی نمیدیمت به الاعراب العزیز
پاسخ دانیال:
گاه چه سرد و بی فروغ ، گاه چه گرم و روشنی
من همیشه ماندگار ، تو همیشه رفتنی ...
راضیه
17 مرداد 1390 ساعت 18:46
پاسخ دانیال:
صحرای خیال من ، مجنونی دگر دارد ، اینجا چه میخواهی ؟!
ریحانه
17 مرداد 1390 ساعت 21:49
ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود
آه را نمی‌سرود

نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت
ای شما!
ای تمام نام‌های هر کجا!
زیر سایبان دست‌های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می‌دهید؟
پاسخ دانیال:
حیف حیف دامن پاکت به گرد این سرا بیالاید
ور نه من بهر گدایی میفرستم افتخارم را ...
سهبا
17 مرداد 1390 ساعت 22:38
شب را آفرید
تا این کوچه مهیا شود
برای رویای آمدنت
برای خروسی که سرزده می خواند


بازی می کنند و بزرگ نمی شوند
کودکان همین کوچه
برایشان اسفند دود کنیم
حالا که تفنگ ها
از بازیشان افتاده است

این کوچه هم لبش را تر می کند
به همین سادگی نیست
حرفی که تو می گویی
دلی که در من می لرزد

اینگونه نگاهش نکن
این کوچه ی مهربان
نامه های زیادی را
از این دست به آن دست داده است
بی اینکه هیجکس
از رفتارش سر در آورد

سلام برادر . امروز اشعار شاعر مهربانی همراه منند . سهم این کوچه را هم نمی توانستم نادیده بگیرم از مهر کلماتش ...
پاسخ دانیال:
به گوش دریا خواندی ، جویبار چه میخواند ؟!
دیگر ز من خسته ، بازار چه میخواهد ؟!
در زادگاه خورشید کز نور و صفا مملوست
زین آسمان سیه ، آزار چه میخواهد ؟!
سهبا
17 مرداد 1390 ساعت 22:42
ای جانم این البرید الالکترونی ها چه قشنگند ! تا اینجا لایک به آخرینش ! ( شما از خودمونی ! قابل توجه رانیا و حوریه و آمنه و .... و.... و ..... ! !!)
پاسخ دانیال:
یک زمان آتش ز روح آتشینم می هراسید و امروز
بر در چشم شرر بارش ، طاعت مژه بیدارش ،
سبزه نورسته میروید چرا از این لبان من ؟!
زهرا زین الدین
18 مرداد 1390 ساعت 03:09
شب است وغم است ودلم غمگین است.چرا این بغض اینقدرسنگین است.
نشسته ام به انتظار آب حیات در این ظلمت شب های مبارک، در این سحر ،زیرا که شنیده ام یکی را دوش وقت سحر از غصه نجاتش دادند.....
(هرچندمیدانم دیگر آب حیات هم براین دل زنگارگرفته اثر نمیکند) دلم مرده وروحم درخواب است هنوز،چشمانم اما بیدارندبه امید عرض نیازوسوز دل ودفع صدبلا.....
بلا از این بزرگتر که حس ویقیین کنی دوست نشسته است در نظر اما تو دیده برای دیدن نداری؟
{خدایا همه چیزم را بگیر اما دراین میدان جهاد بزرگ،بر دست خالی ام رحم کن وآب دیده را ازمن مگیر.محبوبم !خلع سلاحم مکن. }
.
.

پراکنده گویی ام را به آشفتگی فکر وخیالم ببخش برادر.
پاسخ دانیال:
هیچ کس تا اول شهید نشود به جبهه دعوت نمیشود ...
زین الدین سالها قبل از شهادتش شهید شده بود
در جبهه ، مردن ، طبیعی نیست خواهر !
مهرداد
18 مرداد 1390 ساعت 08:23
آنان که محیط فضل وآداب شدند
در جمع کمال ، شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند به روز
گفتند فسانه ای ودر خواب شدند.
سلام دوست گرامی روزت بخیرو طاعات قبول .
پاسخ دانیال:
ما روزه میگیریم چون خواستار خاتمیت وحی و ادامه الهامیم !
زهرا زین الدین
18 مرداد 1390 ساعت 14:18
بدترین مرگ،نمردن(موتو قبل ان تموتوا)
و
برترین مردن،به شهادت رسیدن است
مردن را هراسی نیست،بیم من چگونه مردن است.
برای منی که هنوز تلفظ عشق نمی توانم،
شهادت آیا معنا خواهد شد؟
{او محیی الموتی است،به دارالشفای توبه درخیابان رمضان آمده ام تا در این فرصت طلایی آخرین شوک را به روحی که در حال کماست،وارد کند.
به نظرت جای امیدواری هست؟}
پاسخ دانیال:
درها بسته اند و کاری از دستانم ساخته نیست ....
مگر آنکه شهدا به دیدارم بیایند و گذشته را به رخم کشند !
تنفس
18 مرداد 1390 ساعت 14:33
خدا پدر و مادر شما را (گرچه دور ند ) براتون نگه دارد .
آدم خیلی دلش تنگ میشه و چاره ای ندارد...
خدا همه ی گذشتگان را بیامرزد !
پاسخ دانیال:
وقتی که تنهای تنها میشوی ، وقتی انبوه دشواری بر سرت آوار میشود
یک تلنگر کافی است تا بشکنی ، امیدوارم صبر ، میراث مانده از پدرش
او را صاحب دلی بزرگ کند و در این غم بزرگ ، مهربانی خدا را هم ببیند
ا
19 مرداد 1390 ساعت 09:52
دل شور میزند بگو که هیچ اتفاقی نیفتاده است
پاسخ دانیال:
ببند این دگمه ها را !
زهـرا
11 خرداد 1391 ساعت 15:28
دکتری می گفت:
"من شب و تنهایی را با کلمات دوست دارم !"
این پستتون من یاد این حرفتون انداخت

یادمه تصویر قبل از این یه دختر با یه سیب بود
ولی تصویر اولیش رو یادم نیست
پاسخ دانیال:
تصویر انعکاس بغض تو بود بر آسمان دلها ...
یلدا
13 اردیبهشت 1396 ساعت 00:56
کنعانیون هم حال دل رو خوب میکنه و هم دلتنگیاشو به رخ میکشه : ) خب این که عادلانه نیست!
پاسخ دانیال:
آواز بودم ، ناز بودم ، راز بودم و لیکن امروز
نه آن شادی پایدار است و نه این اندوه مستمر
نه زیبایی می ماند و نه گذشته برمی گردد!
زهرا
13 اردیبهشت 1396 ساعت 15:33
یعنی من روی این پست هم کامنت گذاشته بودم
اگه آواتار خودمو نمی‌شناختم عمرا می فهمیدم کامنت خودم هست
طرز نوشتاریم هم عوض شده گویا
پاسخ دانیال:
دلی که با دل من بود مرا نیامده با خود برد !
انگار همین دیروز بود ، من و تو و کوه خضر قم
طهورا
13 اردیبهشت 1396 ساعت 15:57
عجب عکسی ...
پاسخ دانیال:
همه آنچه که در قلب است گفته نمی شود !
طهورا
13 اردیبهشت 1396 ساعت 16:28
اینگونه نیست که دلِ آسمان شب هر چشم دلی را پذیرا باشد
که اگر باشد حیف نمی شود نشستن و نگاه کردن به آسمان... به انگشت اشاره ی ماه...
در هر فصلی در هر سرزمینی
پاسخ دانیال:
آواز کن دلت را ، پرواز کن پرواز کن ....
بی بال و پر نخواهی سوخت !
قلب خندان
14 اردیبهشت 1396 ساعت 11:52
بی انتها ترین جاده ی دنیا
جاده ی معرفته
آهای ....تو که آخر جاده ای
ســـــــــــــــــــــــــــلام

دلتنگ تـــو بودم سحـــری در دل خوابم

تقدیر چنین خواست که خواب تو ببینم
پاسخ دانیال:
هر زمان که تنها هستم معنای سلام را نمی فهمم !
زهرا
15 اردیبهشت 1396 ساعت 04:56
وقتی میره اون کسی که دوسش داریم ، جای خالیش اذیت میکنه و دلمون گر میگیره ، ساکت میشیم و گوشه گیر ، نه که حرف نداشته باشیم ، نه ، دل گفتنه که نداریم...یکم میگذره و یخ رفتن آدم مهمه ذره ذره آب میشه ، رد چنگ خشک میشه رو دلمون و شب ، دوباره لبخند میزنیم ، هرچند سخت ، هرچند تلخ...

دنیای لعنتی که فرصت فکر کردن نمیده ، تند تند میگذره ، رد میشه و میمونه یه رد عمیق تو ذهنمون ، میمونه یه فکر آزار دهندهٔ غیر دائمی ، ما هم میشیم همون آدم قبلی ، با همون دنیای قبل ، گاهی چشممون میفته یا دستمون میخوره به اون رد عمیق و بغض میشینه به گلومون و شاید یه خط باریک اشک ، همین ، از اون همه درد ، میمونه همین....
شاید درد رفتن خوبای زندگی هم واکسن غصه های بعدیمون باشه ، کسی چه میدونه..؟

#محمد_یغمائی
پاسخ دانیال:
فردا زیباتر است به اذن خدا
زهرا
15 اردیبهشت 1396 ساعت 05:03
آدما میان توی زندگی مون یا خاطره میشن یا تجربه
آدمایی ک اومدن توی زندگی من همه شدن خاطره و تجربه ولی تو شدی از نوع بدش
چون بعد از تو خیلی اشتباه کردم
ب قول ارغوان توی زمانه میگن باد آورده رو باد میبره،اما بی انصاف تو ک با پای خودت اومدی توی زندگیم....
پاسخ دانیال:
اگر فاصله ، تو را عاشق تر نکند پس اصلا عاشق نبوده ای !
زهرا
15 اردیبهشت 1396 ساعت 15:00
یه چیز جالب سال 91 ساعت 15:28 کامنت گذاشتم
امسال ساعت 15:33
الانم ک ساعت 15
پاسخ دانیال:
همه قصه ی عشق از نگاه شروع میشود
جز قصه ی ما که با ماه شروع شده ...
یلدا
15 اردیبهشت 1396 ساعت 19:14
بی بال و پر نخواهی سوخت....
چقدر خوب بود.منتهی یکی مثل من فقط حسرت سوختن رو داره وقتی برسه جا میزنه...
همیشه میخواستم شمع باشم بسوزم...خجالت میکشم بگم من چمران رو دوست دارم خجالت میکشم بگم خواستم مثل چمران بسوزم...خجالت میکشم
پاسخ دانیال:
از پروانه ای که نیستی دلگیر مباش
این پروانه نبودن چیزی از فرشته بودن تو کم نمی کند
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد