X
تبلیغات
رایتل

ماه و تماشا

7 اردیبهشت 1396

ماه و تماشا

در سالی که گذشت تو جوان تر شده ای و من تنها تر

تا تو بدانی به عشق رضایت تو بود که سیب را گاز زدم

حالا ولی تنگ است دلی که برای تو شده انگار، یا حبیب العمر متی وقت لقاک؟!

نظرات (104)
زهره
27 فروردین 1391 ساعت 04:22
تو شق القلمتون سیب دیدم،یاد شقل القلم خودم افتادم...تنهایى خیلى خوبه فقط شاید شاید
پاسخ دانیال:
قل هو الله احد یعنی تنهایی تنها شایسته ذات اقدس خداست ...
ریحانه
27 فروردین 1391 ساعت 06:23

حول حالنا الی احسن الحال!!
پاسخ دانیال:
تا حالت خراب نشود معنی أحسن الحال را نخواهی فهمید !
سایه
27 فروردین 1391 ساعت 07:38
من هم بارها در تنهایی هایم ماه را به تماشا نشسته ام !..

سلام دانیال ...
پاسخ دانیال:
چقدر احساس بودن میکنم وقتی باران اشکهایش خیسم کرد !
سهبا
27 فروردین 1391 ساعت 08:18
کجا نشستی داداش ؟ مراقب خودت باش . خیلی خطرناکه خب ! امان از دست شما داداش کوچیکای شیطون !
پاسخ دانیال:
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد ...
متین
27 فروردین 1391 ساعت 08:51
صحبت از فراموشی میکنی..اول فکر کردم مربوط به همان عهد آدم با خداست....

ولی گفتی کسی که تو را فراموش کرد..

برادر؛ راستش را بخواهی، من متوجه کلامت نشدم......

پاسخ دانیال:
وقتی دل در خواب باشد ، بیداری چشم دردی دوا نمیکند ...
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 10:55
سرما، اگر غلاف کند تازیانه را

غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را

هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر

تایید تو به بار رساند جوانه را

کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند

طی می کنم خزان بزرگ زمانه را ...

http://s2.picofile.com/file/7355486448/winter_went.jpg
پاسخ دانیال:
دل خانه خوشبختی است و گل نشان دلتنگی !
نیاز
27 فروردین 1391 ساعت 11:31
کی می رسد روزی که آرم گیرم در آغوشت؟!
پاسخ دانیال:
از تو به یک اشاره ، از ما به سر دویدن
زهره
27 فروردین 1391 ساعت 11:40
به من نمیاد؟
شق القلم من از نوع پرتره بود نه متن!
پاسخ دانیال:
آری ؛ مرد نبودن مهم نیست ، نامرد نبودن مهم است !
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 11:41
کامنتای منو تایید نمی کنید
پاسخ دانیال:
تایید میشود در نهایت بی تو ...
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 11:43
راستی معصومه کو؟
پاسخ دانیال:
عاشقی ، تنها هنر تنهایان است ، پس می آید
سمیرا
27 فروردین 1391 ساعت 11:43
حس میکنم توی سال جدید کم طاقت تر شدید و دلتنگیهایتان افزون...چرا؟
پاسخ دانیال:
امواج غم هر چقدر هم که بلند و محکم باشند ،
چاره ای جز فروتنی و آرامش در ساحل تقدیر ندارند !
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 11:50
من یه کامنت دیگه داشتم
نیستش
پاسخ دانیال:
اگر چه اهل زمین فراموش گرند ولیکن غم مخور ... اینجا ا آسمان است
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 11:53
الان دیدمش
گل نشان دلتنگی است
پاسخ دانیال:
هرگاه در ناکجا آبادی این آسمان سیاه ، نامهربانی دیدی یا شنیدی
بدان که درست ندیدی و نشنیدی
طهورا
27 فروردین 1391 ساعت 11:57
آیا از جوان تر شدن تا تنهاتر شدن راه طولانی ست؟
ای پاکترین ماه کامل من وانصر ناصریه و ارنا نوره سرمدا لا لیل فیه
الی متی احارفیک ٬متی ترانا و نریک..........
پاسخ دانیال:
هر ثقلت و کدورت و پیری که در آدمی است همه از سر خاکست
و هر لطافت و صفاوت جوانی که هست همه از جوهر آب است
و خلقنا من الماء کلّ شیء حیء ، اکنون به من بگوی :
آیا از آب بی خاک نبات روید ؟! و آیا آب بی خاک حیات روید ؟! خیر
پس چون هر دو به هم رسند این چندین نبات گوناگون و چندین آبادانی
که در عالم بینی پدید آید ، پس همه راحت ها در دنیا و غیر دنیا
به سبب فراهم آمدن آب و خاک است و اصل همه دلها همین است
که هر دو باید به هم رسند ، تا صد حیات باز دهند !
که عشق همان خاک است و دوست آن آبی که از او جوان شویم
مبادا فکر کنی جوان شدن زلیخا محال است !!!
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 12:24
واقعا؟
از دوست هرچه رسد نیکوست
چه مهربانی چه نامهربانی
فکر کنم منم دیگه ضد ضربه شدم در برابر نامهربانیا
پاسخ دانیال:
در عشق هم گریز هست و هم ناگریزی
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 12:33
من برم تا باز...
پاسخ دانیال:
هر جا باشی باز عشق ، حرف اول و آخر زندگی است ...
؟
27 فروردین 1391 ساعت 12:39
سرعت تایید کردن کامنتا خوب شدا
انگار این دفعه من جن نیستم و شما بسم الله
همیشه شاد باشید
پاسخ دانیال:
چندان نگران نباش که کجا به خاکت می سپارند
خوشبختانه خدا میداند روح را کجا برد و خلیل میداند کامنت ها را ...
مریم
27 فروردین 1391 ساعت 12:44
هوای زمستان مرا می کشد
وقتی خون در رگهایمان جاری باشد
اما به جرم عموزاده بودن
باید تا قیامت در هجر هم بسوزیم
سلام برادرم
عجب پرتگاه خطرناکیه اینجا!
بابا اینهمه جا
خو برین اونورتر می افتین کار دستمون میدین
پاسخ دانیال:
پرتگاه فقط سرشکستگی و خونریزی دارد ...
اما کنایات شما هم دلشکستگی دارد و هم خون دلخیزی !
؟
27 فروردین 1391 ساعت 12:46
اتفاقا من خیلی نگران این هستم که کجا به خاک سپرده میشم
اینکه کسی میاد سر خاکم یا نه
پاسخ دانیال:
وحشت پس از مرگ را اگر به خدا واگذار کنی ، قطعا اشتباه نکرده ای!
مریم
27 فروردین 1391 ساعت 12:53
وا... داداش؟
مگه خبر ندارین؟ مربوط میشه به جریان خاطرۀ زمستان خودم
ببخش اگه ندونسته ناراحتتون کردم
پاسخ دانیال:
اکنون با دل سخن بگو ، اگر جای شکر است شکر بکن تا زیاده یابی
و اگر جای صبر است ، صبر بکن تا بهتر یابی ...
سهبا
27 فروردین 1391 ساعت 12:57
ببین داداش از من گفتن بود ، اگه خدای نکرده یه شیطونی مثل خودتون اونورا پیدا بشه ( یعنی از روی آی پی ردگیری کرده باشه شما رو ! ) و بعد بیاد خدای نکرده هولتون بده ، من جواب معصومه خانوم رو چی بدم آخه ؟!!!!
خب برو عقب تر داداش !!!!
پاسخ دانیال:
ما میگوییم ایشان بهتر از ماه هستند و من از جفای مردمان با خبرم
که اگر عقب تر روم شاید جایم را در دل ایشان بگیرند !
طهورا
27 فروردین 1391 ساعت 12:59
افسوس که بارها از لبه این پرتگاه افتاده ام انگار ٬راستی اون نردبونه کو خب باهاش دوباره بیایم بالا ٬خوش به حال این آقاهه چه آروم با دل قرص نشسته در حضور ماه ٬کاش این تگرگ های شهر من خاک مرا هم آبیاری کنند.

پاسخ دانیال:
آنچه که درد است سقوط است نه هبوط
نیاز
27 فروردین 1391 ساعت 13:05
ماه زیباست! وقتی ماه کامل است دیوانگیم به اوج میرسد!
پاسخ دانیال:
مرحبا که آمدی به سر سخن که در هر کاری زیبایی کیمیاست !
که چون مرد به دست آورد اسب وحشی دولت هم به رام او خواهد گشت
طهورا
27 فروردین 1391 ساعت 13:08
وا این مریم هنوز به مشهد نرسیده؟!!
پاسخ دانیال:
من ایشان را دوست میدارم و ساعتی از او نه شکیبم
طهورا
27 فروردین 1391 ساعت 13:55
من انقدر دوست دارم اون بالا روبروی ماه بشینم.
آقا اجازه می شه ماهم بیایم قول می دیم شلوغ کاری نکنیم راست می گما
پاسخ دانیال:
ارتفاع بلند دلدادگی ، دور بودن از زمین و هر چه دوگانگی ...
طهورا
27 فروردین 1391 ساعت 13:57
سهبا این معصومه خانم کیه؟
پاسخ دانیال:
مشنو حدیث هر کس و عشق را به جان بشنو
مریم
27 فروردین 1391 ساعت 14:04
سلام عمه طهورا
از اونجا که قرار نبود برگشتمون از شمال باشه قرار بود امروز بریم اما چون دیشب برنامه رو تغییر دادیم و قرار شد برگشتمان از شمال کشور باشد برای همین برنامه سفرمان افتاد فردا صبح
در ضمن شدم مدیر اصلی برنامه ریزی و هماهنگی سفر

راستی داداش گلی!عزیز دل ! نازکنارنجی!
منم تو رو دوست دارم به وفور کمتر از معصومه و بیشتر از دل خودم
پاسخ دانیال:
راه زائر خانه دوست ، همواره از دل ها میگذرد
ثاقب
27 فروردین 1391 ساعت 14:05
شادمان اومدم خوش میگذرانید ؟ شنیدم امیدوارین؟ عالیه! پایان شب سیه سپید است
اون هزاران بار آرزو کرده ام برای بیداری بود شما چپه شدین
پاسخ دانیال:
آرزوهای شما را عزیز میدارم
؟
27 فروردین 1391 ساعت 14:32
این قضای الهی امیدوارم بعد ده سال یا کمتر برسه.صدسال خیلیه
همین قدر که دوستان فاتحه ای بفرستند واسه من کافیه.تازه ثواب هم داره.
پس فاتحه برای من فراموش نشه
پاسخ دانیال:
خب بنده هم به همین دلیل وصیت کردم آدرس وبلاگم را بر روی
سنگ مزارم درج کنند تا دوستان دیگر به زحمت حضور نیفتند
و با یک کامنت خوشگل ، روح مرا شاد کنند !
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 14:39
ولی خداییش چه جای باحالی نشستید
کاش موقعیتش واسه منم جور میشد
پاسخ دانیال:
خدا ارتفاع منست ...
سهبا
27 فروردین 1391 ساعت 15:33
زندگی یک ارزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!

دریا صدایت میزند!

هر چه نا پیدا صدایت می زند!

جنگل خاموش میداند تورا.

با صدایی سبز می خواند تورا.

اتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

پیله ی پروانه از دنیا جداست.

زندگی یک مقصد بی انتهاست.

هیچ جایی انتهای راه نیست!

این تمامش ماجرای زندگیست...!
پاسخ دانیال:
وه که جهان هستی من در برابر بزرگی دل شما چقدر کوچک است خواهرم!
سایه
27 فروردین 1391 ساعت 16:14
اتفاقا دانیال جون خیلی جای خوبی نشستی ! منم بودم همون جا می نشستم ...آفرین دانی جونم !!
پاسخ دانیال:
پرت تر از منی که لب این پرتگاه نشسته ام ،
کسانی هستند که بی عشق زندگی میکنند ...
ماندانا
27 فروردین 1391 ساعت 16:31
این قافله عمر عجب می گذرد
پاسخ دانیال:
پس چون دشت مباش که خانه مار و مور است ...
با من به کوهستان بیا که جولانگاه عشاق مغرور است !
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 17:15
کامنتای من نیومده؟!
پاسخ دانیال:
تایید نمیخواهم دعا کن مرا
متین
27 فروردین 1391 ساعت 17:45
با من بودید برادر؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

دلم در خواب است میدانم ولی....
پاسخ دانیال:
چگونه این را میگویی حال آنکه من هیچ کس را ژرف اندیش تر از تو ندیدم
سهبا
27 فروردین 1391 ساعت 18:11
راستی برادر , حالا که معصومه جان را حذف کردید از صفحه ظاهر , اما سئوالی دارم یا شیخ ! چرا ع معصومه را قرمز نفرموده بودید ؟!

عمه طهوراجانم , ماشاله هزار ماشاله داداش خودشون زبون دارند به اندازه یه لشکر , خب چرا از من سئوال می فرمایید عمه جونم ؟ اونوقت مجبور میشم رازها رو برملا کنم و بد میشه دیگه !
پاسخ دانیال:
هر آدمی که زیرکی دارد لاجرم عقل دارد ؛
پس عین نشان از عقل است خواهر ، و نه چیز دیگر !!!
چه ؛ تا امروز عین عشق برایم هیچ نداشت ...
المثال ، حضرتعالی که از دوستانی گوشی اچ تی سی که برایم نخریدی
عیدی تان هم که فقط عکس تراول بود ؛
با این حال گفتیم ، غمت مباد دوستت داریم !!
سهبا
27 فروردین 1391 ساعت 18:15
ضمنا زهراجان , من تایید میکنم که داداش ترس از ارتفاع دارند . یکبار من و هستی و داداش با بچه ها , رفته بودیم گردش ! بعد قرار بود از روی یک رودخونه که پلی چوبی داشت رد بشیم ... وای باید می دیدی داداش اینقدر ترسیده بود که نگو ! ناچارا آرزو و نیایش رفتند دست داداش دانی رو گرفتند و با کلی خنده , مجبورش کردند باهامون بیاد !
آی خندیدیم , آِی خندیدیم , جای همه تون خالی !
پاسخ دانیال:
امروز و این فردا چطور رسوایم میکنی ؟!
ثاقب
27 فروردین 1391 ساعت 18:50
ما شما را شناخته ایم چون آسمان آبی با تکه ای ابر بارانی احساس آسمانیش را درک خواهم کرد
سوسکه رو دیدین؟
پاسخ دانیال:
در وادی مقدس اخلاص ، نعلین هوی را در زمین جا میگذاری
تا هوش از سر فرعون بربایی ؟!
و اخلع نعلیک ، اینجا آسمان است
ثاقب
27 فروردین 1391 ساعت 19:20
مقصد است که دلها آنرا میشناسد و گرنه نشناختن ریشه در دوری مقاصد دارد
به دیدار دوست که میرویم با ستاره میرویم نعلین برای پیادگان مجسم است
پاسخ دانیال:
عشقت جان میشکند و لیکن محال را مجال نیست !
زهـرا
27 فروردین 1391 ساعت 19:37
من درمورد شما داوری بیجا نمیکنم
گفتم شاید بلاگ اسکای کامنت منو خورده باشه
پاسخ دانیال:
بیا خود را تماشا کن و نه مرا داوری ...
سایه
28 فروردین 1391 ساعت 10:10
عصبانی می شی ناراحت می شی شاکی می شی می دونم ولی بیا ببین مخاطب خاص !!
پاسخ دانیال:
و آنکه در رفتن هر عزیزی آمدنی هست ، یعنی اشک که می آید !
زهره
28 فروردین 1391 ساعت 10:37
دانیال :
آری ؛ مرد نبودن مهم نیست ، نامرد نبودن مهم است !
یعنی چی؟
راستی ببخشید یادم رفت بگم که تصویر رو از شما گرفتم و ...
پاسخ دانیال:
جسم تو در چشم من ، تصویر بی بدیل زیباترین روح است عزیز من !
نیاز
28 فروردین 1391 ساعت 11:30
سلام

یعنی امید داشته باشم که زهر این روزگار به کام من هم روزی شهد حواهد شد و زمان رام و دل آرام؟!!!
پاسخ دانیال:
برای سپری کردن این روزهای سیه بی تو بودن ،
بنگر که زهر قهر دهر به تقاص غمت با من چه میکند ؟!
مهرداد
28 فروردین 1391 ساعت 15:42
اولین چیزی که به فکرم رسوخ کرد این بود که کاش اونجا بودم هلت میدادم و پروازتو تماشا میکردم مگه غیر از اینه که میگن گر مرد رهی میان خون باید رفت خب بپر مارو هم تا اون جا نکش...
سلام دانیال عزیز
شوخی کردم تندرست باشی.
پاسخ دانیال:
تا عهد عشق او را تا خون خویش از عهده بر نه آیم
محال است جبران اشک هایش !!!
تسنیم
28 فروردین 1391 ساعت 19:04
این ماه هم حکایت جالبی دارد که هر بار بادیدن شال سبزش یاد روزگاری قریب می افتم.....
پاسخ دانیال:
دریغا و بسیار بار دریغا ...
نیاز
28 فروردین 1391 ساعت 23:04
پس کامنت من کو؟! :(
پاسخ دانیال:
گویی صدای قلب منست که از زبان تو می آید : عشق من کو ؟!
طهورا
28 فروردین 1391 ساعت 23:47
یا محول یا محول یا محول حالا ولی تنگ است٬دلی که برای تو شده انگار
پاسخ دانیال:
نگرش را با نگارش توأم کردی تا آنچه نانوشتنی است و ناگفتنی بخوانیم
طهورا
29 فروردین 1391 ساعت 00:18
ببخشیدا این دل ما پر حرف تشریف دارناین نا گفتنیارو تو دلم می گما ولی تایپ می شه
پاسخ دانیال:
أحسنت ، بی الهام عشق هرگز اندیشه از ابهام در نمی آید
و خودکار به میل صاحب خود نمی نویسد !
ثاقب
29 فروردین 1391 ساعت 08:14
دیدم هستین گفتم سلامی عرض کنم دنبال کاراتون هستیم
پاسخ دانیال:
غمت مباشد که قفل ها دست کیست ؟!
وقتی کلیدها همه دست خداست ...
سهبا
29 فروردین 1391 ساعت 12:20
یاد شیطنتهامون توی خونه مادری بخیر . یه جورایی خسته م و بی حوصله اگه تا حالا بهتون نگفتم :

این چه وضعشه برادر ؟! این چه سرووضعیه واسه خودتون دست کردین ؟ چرا اینقدر موهاتون بلند شده ؟ چرا این ریختی لباس پوشیدین ؟ کت شلوار مارک پیرگاردینتون کو ؟ کراواتتون کجا رفته ؟ کفشهای شیک مارک دارتون کجاست ؟ چرا اینقدر بد نشستین ؟ بابا کمر صاف و مرتب بشینین ! ای باباااا ! چند وقته ورزش نرفتی داداش ؟ مراقب باشی ها !

پاسخ دانیال:
سیلی خوردم از هر چه خاطره !
سهبا
29 فروردین 1391 ساعت 12:22
راستی داداش ، بین دوستان این سرا کسی هست که از قیمت ماشین ها خبر داشته باشه ؟ میخوام ماشین بخرم ! به نظرتون پولهام میرسه یه ماکسیما بخرم ؟! کسی ازقیمت این ماشین خبر داره ؟! ( سفید بهتره یا مشکی به نظرتون ؟ شایدم دودی مثلا !) نظرتون چیه برادر ؟!
پاسخ دانیال:
وقتی کلید میشوی یشتر دوستت دارم
سهبا
29 فروردین 1391 ساعت 13:39
باز که ادبتون رفته بالای درخت برادر !

ضمنا ، من کلید در ماکسیما نمیتونم بشم ! اما شاید دزدگیر شدم !
پاسخ دانیال:
از بی تو بودنم رسوا شدم در این زمان ...
سهبا
29 فروردین 1391 ساعت 14:11
ضمنا می بینم که داداش مهرداد هوس کردند پرواز شما رو به تماشا بنشینند ! هنوزم نمیخواید یه ذره از این صخره برین عقب تر داداش ؟! خب خطرناکه بابا ....
خطرناکه داداش ، خیلی خطرناکه داداش !
پاسخ دانیال:
صخره برای من نماد تنهایی است ، من حالا تنهایی را دوست دارم
چرا که این تنهایی بود که به من یاد داد ، آدم ها را دوست باشم !
سهبا
29 فروردین 1391 ساعت 16:52
کامنتم رو چرا به جای ناهار میل فرمودید داداش ؟! خب من کامنت با کلمات فیلتر شده م رو میخوام !
پاسخ دانیال:
واکس میزنم و خوشحالم که چقدر برق میزند زندگی !!
حال آنکه زندگی از کفش هم کثیف تر است و مالحیاة الدنیا الا غرور ...
ریحانه
29 فروردین 1391 ساعت 20:01
سهبا جون وقتی ماشینتونو خریدید...قول بدید ماها رو هم باهاش ببرید پارک !!!!
(از ستاد ندید بدید ها وننه قمر بازی ها )
پاسخ دانیال:
به به ، گوئیا تغزّل بلبلکان دیدار ، شما را هم فرا گرفته است !
معصومه
29 فروردین 1391 ساعت 23:24
سلام
سال نوتون مبارک
پاسخ دانیال:
حسن دلدادگان کویت ، کنایه به یوسف کنعان می زند !
ریحانه
30 فروردین 1391 ساعت 00:03
مادرم چاقو را

در حوض نَشُست

ماه زخمی می شد.
پاسخ دانیال:
ای بهار آفرین ، یخ های زمستانی قلوب ما را ،
با تابش خورشید وجودت آب کن !
طهورا
30 فروردین 1391 ساعت 12:32
در شهر من رسم است ماشین نو که می خرند اول عمه یه دوری باهاش تو شهر می زنه تا آب بندی بشه.
سعی می کنم به درخت نخورم راست می گما
پاسخ دانیال:
به لب خاموشی و در سر فراموشی ، نه به فکر هماغوشی
سهبا
30 فروردین 1391 ساعت 14:46
عمه جون ، ریحانه جون ، داداش قصد کرده ماشین رو با راننده ش بخره لابد !

( آیکون یک عدد سهبای فراری !)
پاسخ دانیال:
آن روزها گذشت . آغاز ما محاصره وادی السلام شد ...
طهورا
30 فروردین 1391 ساعت 14:51
خب اگه برا معصومه خانمه ما نزدیکشم نمی شیم .اصلا بذاریدش تو پارکینگ که بچه شیطونا خط ندازن روش.
پاسخ دانیال:
مثل کبوتران حرم نذر بام شد ...
طهورا
30 فروردین 1391 ساعت 15:19
خب بخرند ،من و تو ریحانه جون هم عوضش میشینیم دور هم غذاهای خوشمزه درست می کنیم و نوش جان می کنیم ،بعضیا هم هی مجبور بشن از رستوران سر کوچه ساندویچ بخرن که گرسنه نمونن
پاسخ دانیال:
برای خلیل فدا کردن اسماعیل سخت نیست ؛ آشپزی سخت باشد ؟!
ریجانه
30 فروردین 1391 ساعت 19:26
خو منم کارخونه ندارم..
منظورم اینکه بلد نیستم..... تازه صدای جارو برقی هم خعلی حالمو بد میکنه!!!!
حالا باید رو دست بابام بمونم ؟!
اوا!!!!
پاسخ دانیال:
من هم چون توام ای شب ، تاریک و برهنه ، در برابر همه دردها لرزان
روزها از برابرم میگذرند و بوی پیراهنم را میشنوند
و لیکن هیچ یعقوبی نگاهی به رویم نمی اندازد !
ریحانه
30 فروردین 1391 ساعت 20:11
اوا عمه شرمنده...

منم راستی خعلی آشپزی بلد نیستم ....
ولی تا دلتون بخواد انواع دسر و سالاد بلدم....
......................
عمو دانیال چرا نفرین میکنی؟!....خرجش یک کلاس آشپزیه که تابستون میرم یاد میگیرم..
پاسخ دانیال:
ای تنها زبان حقیقت ، زن عشق است و عشق جان ...
آنچه جانی است ، زبان شکم را در آن جایی نیست !
ریحانه
30 فروردین 1391 ساعت 21:13
آیا رعنای پنج ساله هیچ دوستی ندارد!

http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/91/01/29/18

آن شب سمیه دختر کوچکش را پیش خود خوابانده بود که ناگهان با سوزش شدیدی از خواب بیدار شد و وقتی به حیاط دوید تا صورتش را بشوید متوجه شد موهایش کنده می‌شود. رعنا نیز در این اسیدپاشی به شدت آسیب دیده بود. این مادر و دختر که ابتدا تصور می‌شد دچار برق‌گرفتگی شده‌اند بعد از انتقال آن دو به بیمارستان پزشکان تشخیص دادند اسیدپاشی اتفاق افتاده است...

چشم راست رعنای پنج ساله باید به طور کامل تخلیه شود و برایش چشم مصنوعی بگذارند، چشم دیگر او هم به دلیل اسید تا مدتی باز مانده بود و خیلی طول کشید تا بتواند آن را ببندد...

پدربزرگ رعنا میگوید: «نوه‌ام شرایط بدی دارد. هر دفعه که با قطار به تهران می‌آییم بچه‌های دیگر وقتی او را می‌بینند، می‌ترسند. رعنا دیگر نمی‌تواند دوستی داشته باشد و مثل بچه‌های دیگر بازی کند. او همیشه شب‌ها تا صبح از درد ناله می‌کند و می‌گوید صورتش می‌سوزد و زنم به او رسیدگی می‌کند اما کار زیادی از دست ما برنمی‌آید.»این مادر و دختر اکنون در انتظار کمک‌های مردمی هستند تا شاید بتوانند از این دشواری‌ها نجات پیدا کنند. افرادی که تمایل دارند به این خانواده کمک کنند، می‌توانند مبالغ اهدایی خود را به حساب پدر سمیه به شماره 4199131578 بانک ملت نظام‌شهر با نام رضا مهری واریز کنند.

.....................................
نمیدونم درباره این خبر چی بگم...فقط خواستم من هم سهمی در کمک به سمیه و رعنا داشته باشم
پاسخ دانیال:
در برابر زیبایی دل دوست ، زشت است از زشتی فرشته سخن گفتن !
طهورا
30 فروردین 1391 ساعت 22:24
آنچه جانی است زبان شکم رادر آن جایی نیست!
برادرزاده دانیال این سخن ما نیز بود ولیکن عمه خواست شما را امتحان کند که خدا را شکر سر بلند قبول شدید
پاسخ دانیال:
در قلب من ، انگاشتن از تو یک دریاست ، هر چند در دستان خالی ام
نگاشتن از تو یک قطره بیش نیست ...
نیاز
31 فروردین 1391 ساعت 11:31
:)
پاسخ دانیال:
من دوستش ندارم ، عاشقشم !
طهورا
31 فروردین 1391 ساعت 12:08
امروز گلخانه
نام بزرگ کوچه ی کوچک من است.پس به حرمت گل همیشه بهارم٬گلدانی از لباس سیاه به تن خواهم کرد.
ای گل فروش شهر ٬سبدت پر شقایق است.
پاسخ دانیال:
من آن قاب شیشه ای هستم که سال ها در کنج اتاق دلم آویزان بودم
و گرد و خاک غم روی قلبم نشسته بود ، دستان مهربانی میخواهم
که غبار غم را از چهره خاطراتم پاک کند ، اینست که در تنهایی ام
هر دقیقه و هر ثانیه منتظر او هستم !
طهورا
31 فروردین 1391 ساعت 12:39
دیروز و هر روز ما منتظریم ٬دیروز یک نگاه مهربان غبار از دلم گرفت بارانی از نور نثارم کرد٬قاب دلم برق افتاد ٬خدا کند دوباره برآن غبار ننشیند ٬نصیب شما هم شود ان شاالله
پاسخ دانیال:
رخت در آینه دیدم ، وه چقدر زیبایی
تبارک الله ان شاء الله اگر جلوه تمام کنی ...
نیاز
31 فروردین 1391 ساعت 13:17
عشقت ابدی و جاودان برادر :)
پاسخ دانیال:
با توشه ای از واژه ها و هزاران شعر ناسروده ،
سفر میکنم به کوهستان ، آنجا خدا به ما نزدیک تر است ...
طهورا
31 فروردین 1391 ساعت 13:32
غبار بودم جلوی آیینه نشستم٬ زیبا آن حالیست که آینه مقابل آینه بنشیند.
پاسخ دانیال:
عشق امری درونی است ولی آدمیان آن را در وجود معشوق
جستجو میکنند ، آه طهورا ، حواس برخی چقدر پرت است !!
نیاز
31 فروردین 1391 ساعت 13:36
و خدائی که دز این نزدیکی ست

لای این شب بوها

پای آن کاج بلند...

پاسخ دانیال:
امروز در قلبم همه سر و صدا میکنند ؛ تنها خدا آرام مانده !
ألا بذکر الله تطمئن القلوب ...
.
31 فروردین 1391 ساعت 14:30
hamishe shad bashi
پاسخ دانیال:
در زمین نمیشود شاد شد ...
نیاز
31 فروردین 1391 ساعت 16:10
عجیب آرام شدم با این جمله ات! :)

من که جزو همه نبودم که!
پاسخ دانیال:
دوستان ما فی الجمله اصحاب الرأی هستند ، خواص اند و نه عوام !
طهورا
31 فروردین 1391 ساعت 16:35
آه طهورا برای چی حواست را جمع نمی کنی ؟

طهورا:چشم حواسمو جمع می کنم که پرت نشه

پس این که می گن :من وجده ٬طلبه......من عشقه ٬عشقة..
اگه خیلی پرته خب جواب ندیناون چیزی که تو معشوق است باعث این عشق می شه خب توضیح بدید برا منه حواس پرت
چرا عصبانی میشید ٬ما هم اگه می تونستیم اون بالا باشیم از اونجا زاویه پرت بودنمونو می دیدیم.....
یه چیزی تو دل ما گذاشته که باعث اون عشق می شه اون اسمش چیه؟ما اونو جستجو می کنیم
پاسخ دانیال:
عقول را دیده بر بسته اند از ادراک ماهیت عشق ...
اما بر سبیل اجابت اشتیاق تو دوست عزیز اکرمک الله تعالی فی الدارین
میگویم و خدا را شاهد میگیرم که این علم را جز به کاسه دل نخوردیم
پس بدان که راه عاشقی همه اویی است
و لیکن راه معشوقی همه تویی
در راه معشوقی نمی شاید که خود باشی
که باید همه معشوق باشی
اما در راه عاشقی می باید که هیج خود نباشی بلکه هیچ باشی !
پس در حقیقت اسم معشوق در عشق عاریت است
و این عاشق است که در عشق حقیقت است !
و لذا قال الصادق علیه السلام : هل الدین الا الحب ؟
آیا دین چیزی جز محبت است ؛ حالیا طهورای من :
این محبت اگر در رابطه تو با شخصی خاص منحصر شود ،
اسم آن هوس است و اگر نسبت به همه آفریدگان حضرت دوست باشد ، اسم آن عشق است ، آیا نبینی که خدای تعالی به کلیمش وحی کرد مبغضوض ترین مخلوق را نزد من آر تا عشق موسی بیازماید، موسی گشت و گشت تا لاشه سگی متعفن یافت ، او را به دست گرفت و چند قدمی راه نرفت که پشیمان شد و به نزد حق در آمد و گفت هیچ مبغوضی در عالم نیافتم ، آنگاه خدای بفرمود اگر فقط چند قدم بیشتر می آمدی ؛ همراه نبودی و موسی نمیشدی !
سالی
31 فروردین 1391 ساعت 19:07
...نمیدانم چه شد که پای ماه به ماجرای ِ ما کشیده شد؟!!

ما عاشق ِ هم شدیم

و ملاصدرا در گوشه ای از خیابانش نشست و ُ

به عشق فکر کرد.
پاسخ دانیال:
گفتی عشق ، طوفانی شدم که تمام کشتی های عالم را غرق کرد
شما واقعا « سالی » یک بار تشریف میاورید
طهورا
31 فروردین 1391 ساعت 23:18
برادرزاده تشکر عمه را بابت پاسخ ارزشمندتان بپذیرید بسی فیض بردیم.
صحیح فرمودید و در ادامه سخن٬ کسی که معنی محبت واقعی را فهمید محال است به فرد خاصی آن را منحصر کند.پس عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست و به قول خلیل عاشق خود اوست و معشوق خود اوست .......
پاسخ دانیال:
دستانم را میگشایم برای در آغوش گرفتن پرواز
وقتی مقصد پروازم لانه عشق باشد !
عشق به هو طهورا
.
1 اردیبهشت 1391 ساعت 00:10
dar zamin ham mishe shad bud.mesle alane shoma.shad hasti ke faramusham kardi
پاسخ دانیال:
نگفتی ناگهان چرا دلت از دل من برید ؟!
۰
1 اردیبهشت 1391 ساعت 01:48
baraye shoma che farghi dare?man vase inja nabudam o nistam.alaki khastam bavar konam ke injaee hastam.vali inja jaee nadaram
پاسخ دانیال:
تو بدون شب ، روح بیدار هر روزم بودی !
۰
1 اردیبهشت 1391 ساعت 02:08
alanam ke miyam harf bezanam mikham ye chizaee ro be khodam sabet konam va bad az oon beram dar hamun pileye tanhaeeye khodam.amadanam az aval eshtebah bud.nemikham naz konam amma...
kash ensanha midanestand ke mohemtar az shekastane del,etemadi ast ke takhrib mishavad va dgar hichgah bana nemishavad
پاسخ دانیال:
با من سخن بگو ای عشق سخنگو ...
۰
1 اردیبهشت 1391 ساعت 02:35
hamishe adat dashtam age az kasi narahat misham behesh chizi nagam.amma khob in del zarfiyati dare.ye chizaee mibine o mishnave o taghatesh tamum mishe.
midunam in ruza halet khube nemikham harfi bezanam khoshit kharab beshe
ta alan ham ke harf zadam o az narahtim goftam eshtebah kardam.saket budan vasam sakhte amma be khatere inke khoshhalit kharab nashe saket misham.
پاسخ دانیال:
دیدگان من فرزندان بارانند ، با هر گریه ای باران میزایند ...
حس کن تو بارانی ؛ آن باران !
۰
1 اردیبهشت 1391 ساعت 03:01
فقط با دوست می توان قهر کرد غریبه ناز ما را نمی کشد ...
پاسخ دانیال:
لبان من تشنه تر از آنند که نشان میدهند !
سهبا
1 اردیبهشت 1391 ساعت 11:25
حالا ولی تنگ است دلی که برای اوست انگار ... متی حبیب العمر ؟

سلام برادر . روز آدینه تان بخیر و سلامت . خوبم و نفس می کشم هنوز . ممنون از احوال پرسی تان .
شگفت زده می شوم وقتی دل برادری نگران خواهر یا مادر می شود ! این را جدی می گویم !
در هر حال , باز هم ممنونم . باز هم به داداش کوچیکه !
پاسخ دانیال:
دل ما تنگ است یا وقت شما ؟!
سهبا
1 اردیبهشت 1391 ساعت 13:37
من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم
نه روی رفتنم از خاک آستانه دوست
نه احتمال نشستن نه پای رفتارم
کجا روم که دلم پای بند مهر کسیست
سفر کنید رفیقان که من گرفتارم
نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما
نمی‌کند که من از ضعف ناپدیدارم
اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی
من این طریق محبت ز دست نگذارم
مرا به منظر خوبان اگر نباشد میل
درست شد به حقیقت که نقش دیوارم
در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست
اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم
به عشق روی تو اقرار می‌کند سعدی
همه جهان به درآیند گو به انکارم
کجا توانمت انکار دوستی کردن
که آب دیده گواهی دهد به اقرارم

غزلی از سعدی در روز بزرگداشتش , تقدیم به شما ..
پاسخ دانیال:
روحم را که پرواز میدهی ، تمام پرندگان به من حسادت میکنند !
ریحانه
1 اردیبهشت 1391 ساعت 19:07
خبر نبود و نباشد خبر مپرس ز مستان

بیا به دیدن مستی؛ به شرحِ بی خبرستان



بیا به دیدن ذاتم ، به خانقاه صفاتم

شهودِ هشتیِ اضلاعِ عذلتِ سکناتم



عجب تجرّد محضی ... که انتزاع‌طلب شو !

به رغم گوشه‌گرائی بیا سماع‌طلب شو !



بعید نیست صدایی، بعید نیست بگویم

سواد و سرمه ی چشمی سپید نیست بگویم



چراغِ راه من اما ستاره بود که چیدم

که شب نشینیِ سکر است خواب های ندیدم



شعف به سرخوشی عطر زعفرانِ هلم شو

در ابتلا به جنونم که مبتلا به دلم شو



به فقر خویش چه فخری کنم که فخر نباشد

که حلِّ مسئله ای ساده سخت و صخر نباشد



چه جای سفره نشینی است قصر جاه نشینان ؟

بگو چگونه بگویم به خانقاه نشینان ؟



دو کاسه کوس گدایی ؛ نوا هوای نواله ...

دو چشم سرخ پیاده ... هوا نوای حواله ...



دو چشم سرخ پیاده ... پر از بهانه ی رفتن

به برگ و دشتِ اقاقی ... به سنبل و به سُلاله ...



هوا نوای حواله ... تو در حوالیِ حالا ...

تو در حوالی حالاتِ آسمانیِ هاله



دو هفته پاک و حلالی که چارده شبِ ماهی

الا حرام سه ماهه، هلا شراب دو ساله !



شهید راه توئی تو ... اذان به نفی که گویم ؟

از آن اقامه ی لالا ... از آن ادامه ی لاله ...



امام امّت هفتاد و چند ملت عاشق-

شدی، نیاز ندارد رسولِ ما به رساله



لطیفه گوی و گرانی ، گران بها و لطیفی

نفس نفس تو نفیسی، غزل غزل توغزاله ...



نگاه، غرق تماشای چشمِ آبی دریا

که صبحِ نور رسیده به رقصِ ماهیِ باله



صدف به کاشیِ امواجِ رقص موج و پری کن

صدف بزن ! به صدف دف بزن ! مرا سپری کن



دو موج رقص ... دوچین رقص ... جزر دامنِ ساحل

پگاهِ ماه، وَ آنگاه مد کشیدن ساحل



مرا به جانب مرجان مبر که ماهی رنجم

مرا مرنج و مرنجان که من گواهی رنجم



ترنجِ دست تو رنجی کشیده بود به زودی ...

نصیب سیب شدم درترانه‌ای که سرودی



دو موج، دف بزن از قبض و بسط ماهی‌ها

دفی صدف بزن از قبض و بسط ماهی‌ها



چراغ باده بیفروز تا شهودِ صراحی

برای دیدن اشیاء در کمالِ کماهی

حافظ ایمانی
پاسخ دانیال:
اینجا چقدر سرد میشود وقتی که تو دیر میشوی !
ریحانه
1 اردیبهشت 1391 ساعت 21:18

what?"؛
پاسخ دانیال:
صدایم کن به هر لحنی ؛ به هر نامی که جایزتر ....
طهورا
1 اردیبهشت 1391 ساعت 21:51
بزن بزن دف دل را
خراب و خانه گل را
که من ..........
پاسخ دانیال:
رزق بزم ، پس از این نه عذاب است و نه درد
ساقی من تا ابد ، راحت روح آورده ...
طهورا
1 اردیبهشت 1391 ساعت 22:16
راحت روح ؟
پاسخ دانیال:
نشان کمال عشق آنستکه معشوق بلای عاشق گردد و لذا قال الشاعر:
کس نیست بدین سان که من مسکینم ، کز دیدن و نادیدن تو غمگینم
پس شایسته ام ؛ از خود بمیر و به دوست برس و راحت روح یاب
اینقدر در تنبیه کفایت است
طهورا
1 اردیبهشت 1391 ساعت 22:27
لحظه ای که قلبم سوخت
وقتی قلب می سوزه چیکار می کنن معمولا؟
پاسخ دانیال:
قوت به کمال ، بی بیم از سلطنت حاکم هرگز نتوان خورد
جز اینکه مزین شوی به سوختن دل از هیبت جانش !
طهورا
1 اردیبهشت 1391 ساعت 22:46
من از دست تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن......
پاسخ دانیال:
ما رأیت الا جمیلا یعنی ما رأیت شیئا إلا رأیت الله فیه
اکنون وقت آنستکه استعداد حاصل کنی
و از أوصاف و اخلاق ناپسندیده تمام پاک شوی
پس چون به اخلاق حمیده و پسندیده آراسته گشتی ، نماز گزاری
و چون نماز گزاردی ، زنده شوی و جاویدان بمانی ،
از اینجا گفته اند که آدمی ابتدا دارد ولی انتهاء ندارد
ثم اگر در کار ثابت باشی و الراسخون فی العلم و عمر خود ضایع نکنی
زود باشد که به نور خاص نیز رسی کما فی قوله تعالی :
یهدی الله لنوره من یشاء و چون به نور خاص رسی عروج را تمام کردی
و هر کس به این نور خاص نتواند رسید الا به پاکبازی و جانبازی اخلاقی
و هذا معنی قوله تخلقوا بأخلاق الله با درک این مطلب که :
الله نور السموات و الارض ، ثم با درک این مطلب که نفخت فیه من روحی
ثمّ ... ثمّ ... ثمّ ....
سهبا
1 اردیبهشت 1391 ساعت 23:59
عشق امری درونی است ولی آدمیان آن را در وجود معشوق
جستجو میکنند ، آه ، حواس برخی چقدر پرت است


سلام . شبتان خوش برادرم . تصمیم دارم از روی این جمله مثل مشق شب , آنقدر بنویسم و بگویم که در من نهادینه شود و هرگز فراموشم نشود ... کاش همه اینرا به جان دریابیم ...
می خوانم گفتگوهای شما و عمه طهورای عزیز را , هرچند کم می آورم , اما ....
ممنون هر دوی شما بزرگواران هستم .
راستی , از همین تریبون اعلام میکنم که دلمان بسی برای عمه جانمان تنگ شده ! کم پیدا شده اید در سرای برادرزاده !
پاسخ دانیال:
اغراق نمیکنم اگر بگویم قلبم با یاد و نام تو تپشی تندتر می یابد
متین
2 اردیبهشت 1391 ساعت 00:21
داداش حال و هوای آسمانت انگاری عوض شده....چرا؟؟
پاسخ دانیال:
این تنها آستان مقدس توست که منظر و منزل ملائک آسمان هاست
زریر
2 اردیبهشت 1391 ساعت 08:20
شما هم.
پاسخ دانیال:
هنوز فاصله ، حکایت تلخی است ...
طهورا
2 اردیبهشت 1391 ساعت 12:44
سلام برادرزاده دانیال راستی چقدر جالبه که هر چی زمان می گذره ما به جای این که پیرتر بشیم جوانتر می شیم و هر چی جوانتر می شیم تنهاتر ...
یعنی هر چی می گذره سوهان لطف هو صاف ترمون می کنه٬ نه! شبیه تر به خوبها می کنه .
اصلا خوبه آدم از اول عقل دلش برسه بشینه زیر دستش بگه اون جوری که دوست داری سوهانم بزن .
نسخه تان شیرین آمد .
پاسخ دانیال:
هر کس ستاره ای در چشم گیرد برای اهتداء - و بالنجم هم یهتدون -
و ما نیز به فکر و نظر شما ( به حکم انوار شمس محمّدی و اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم) مدد میگیریم .
یگانه(در استانه نوجوانی)
28 اردیبهشت 1391 ساعت 16:43
من نمی دانم این چه حکایتی است...
که برای همه ی انسان ها دلتنگی و حسرت شده عادت
که چرا همش از دوری و فراق می نویسند وقتی بی نظیرترین معشوق بالای سرشان به نظاره آنها نشسته، بلکه این دل خفته نظری به پیرامون خود افکند و او را ببیند که در نزدیکی اوست...
که لیلی ترین این دل مجنون ما در نزدیکی ماست..
خبرت هست که مرغان سحر می گویند
اخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
تا کی اخر چو بنفشه،سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
پاسخ دانیال:
تو چرا دلسوخته ای ؟!
یکی
19 خرداد 1391 ساعت 16:18
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق

گابریل گارسیا مارکز

پاسخ دانیال:
گابریل گارسیا مارکز بی گوی و چوگان ، در میدان عشق چکار دارد ؟!
یلدا
7 اردیبهشت 1396 ساعت 17:43
۱۳۹۱،حدودا پنج سال پیش....
یا حبیب العمر متی وقت لقاک....
و هنوز تنگ است دلی که برای او شده انگار....
______
بیربط نوشت:
اینجا هم حس حضور حبیب زیباست و هم یافتن خلیل.
+کاش آن حبیب،نصیب دل شود که خلیل بت شکنش گردد...
پاسخ دانیال:
عقل میخواهد ، از حبیب گذر نتوان کرد ...
طهورا
8 اردیبهشت 1396 ساعت 00:47
کاش می دانستیم پاسخ تمام سوال های بی جواب را...
پاسخ دانیال:
حیف از بهار زیبا که به کنعان نشسته ای !!
قلب خندان
9 اردیبهشت 1396 ساعت 08:25
جمعتون جم ..منم اومدم


گاهی برای چشیدن خوشبختی واقعی

باید به دنبال دلتان بروید و

اهمیت ندهید دیگران ممکن است چه فکری کنند
پاسخ دانیال:
برای دل سنگ ، صدای تیشه ی فرهاد شیرین تر است ...
زهرا
10 اردیبهشت 1396 ساعت 17:25
وای اینجا رو
عجب دورانی بود
پاسخ دانیال:
غم راز شد ، آسمان آواز شد ...:
http://danyalir.persiangig.com/clip/arabi.swf
زهرا
10 اردیبهشت 1396 ساعت 18:00
یعنی میشه این صدمین ستاره بشه
پاسخ دانیال:
را برای روز مبادا گذاشته ای؟!
زهرا
11 اردیبهشت 1396 ساعت 01:03
ایول ب صدمین ستاره
پاسخ دانیال:
برای همه شعر میگویم ولی فقط برای توست که دلم می لرزد ...
طهورا
11 اردیبهشت 1396 ساعت 06:16
رفتن آسان بود ار ماندن من حیف شده ست...
پاسخ دانیال:
از شمس روی تو مولانا تمام تبریز را سماع میکند
از ماه روی مولایم، من جهان و جمکران را ....
یلدا
11 اردیبهشت 1396 ساعت 23:11
عقل!!؟؟!!
عقل یا دل!!؟؟مساله این است : )
پاسخ دانیال:
لبخند من، آنگاه به چشمانت نگاه میکنم ارادی نیست ...
سالی
12 اردیبهشت 1396 ساعت 18:18
پاسخ دانیال:
سالی سالهاست که اینــــ جا زندگی میکنی ...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

خرید ساعت مچی

|

ساخت کد آهنگ و موسیقی