X
تبلیغات
رایتل

آنجا لیلا ، اینجا منم

13 بهمن 1391
با من دل باش

باران میشوم به جرم هو ، سکوت آسمانی را که خورشیدش حتی ،

به عشق تو ، طعم قمر میدهد !

نظرات (30)
طهورا
13 بهمن 1391 ساعت 19:29
آنجا لیلا ٬ اینجا منم ...اونوقت ما کجاییم ؟ طعم قمر چه طعمیه؟
پاسخ دانیال:
اینجا و آنجایش فرقی نمیکند ، ماه را بهانه کن برای نشستن !
تسنیم
13 بهمن 1391 ساعت 22:37
سلام
رسیدن بخیر
پاسخ دانیال:
بی صبرانه آماده درخششیم !
ریحانه
14 بهمن 1391 ساعت 01:10
وقتی دلم برای یک قطره بارون لک زده بود و دیشب تا خود امروز ظهر بارون اومد....فهمید که نه....خیلی خیلی هم خدا نشنیده نمیگیره . . .
پاسخ دانیال:
هوای دلت که ابری باشد ، از آسمان خدا همیشه سخاوت چکه میکند !
ریحانه
14 بهمن 1391 ساعت 01:16
اووووف چه عجب پست جدید


قلمی ،خودکاری ،چیزی می زدیم زمین
پاسخ دانیال:
خلیل هم باشم ، باز ذبیح نگاه توام !
مریم
14 بهمن 1391 ساعت 20:58
در بحبوحه چشمانت هزاران قوم ابراهیم نشسته به تماشای سوختنمــــــ...
سلام به داداش سهیلم
ستاره نایاب آسمون خودت شدی آ
خوبی؟
پاسخ دانیال:
نه سهیلم نه شهاب ، من عاشقم به همین نام کوچکت !
ر
15 بهمن 1391 ساعت 22:02
زهی دوباره نگارش
.
.
طعم قمر، روشن تر است از هزار خورشید تاریک

پاسخ دانیال:
از نگارش قلم تا درخشش قمر ، یک دل فاصله است !
آن دل تو هستی
خادم الحسین
16 بهمن 1391 ساعت 13:10
سلام
اول شدم!
بابا چه عجب شما نوشتید!!!
پاسخ دانیال:
چشمانت چشمانم را چشم نزند که قاتلت خواهم شد !
من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی
و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقه و من عشقه قتله
و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فأنا دیته !
طهورا
17 بهمن 1391 ساعت 10:26
نشستن بهانه نمی خواهد! همین که ماه عارضش می بارد دل می نشاند هر آنچه غبار را...
پاسخ دانیال:
نشستن دوست گر بی بهانه باشد
پس نبودنش تمام بهانه من است !
بارون خورده
17 بهمن 1391 ساعت 15:08
و بارانش
طعمِ شورِ شیرینِ اشک..
پاسخ دانیال:
باران می آید تا قسمت کند خدا را
گلسا
18 بهمن 1391 ساعت 15:13
بهم نخندینا ! اول که اومدم فک کردم اشتباهی وارد شدم !!
منتظر دونه های انار بودم که ناگهان برق خورشید نور از چشمان مبارکم ربود !!!
منکه این روزا مریضمو طعم هیچ چیزیو نمیفهمم !
ترش وشیرین ، شور و تلخ همه برام یه مزه دارن !
مزه ی بی مزگی !
پاسخ دانیال:
پس شکر کن خداوندی را که لذت وصال را در غم فراق نهاد !
طهورا
18 بهمن 1391 ساعت 15:33
اگر دوست اوست
...در هر بود و نبودش
...می نشاند ٬دل های بارانی را
...بی بهانه
پاسخ دانیال:
پای تن بسته میان خاکیان و روحمان پیوسته با افلاکیان
که دوست و اوست را به مجرد قرب لفظی با هم موازنه نتوان کرد ،
چه ، مثل دوست مثل مریضی است که درد آن درمان نشود
جز به دوای مرکبی که ترکیب آن دوا را جز اطبای حاذق نمیدانند ،
پس مریض با هزار مشقت از وطن خود مهاجرت کرده و طبیب را پیدا نموده
و تفاصیل دوا و مقادیر اخلاط و ترکیب آن را بیاموزد ،
و لیکن چون من روسیاه به خوش ترین خطی بنویسد و استعمال ننماید !!
حالیا مجرد آموختن چه فایده به جان وی خواهد بخشید ؟
هر چند آن مریض من باشم و هزار هزار نسخه بنویسم !!!
.....
19 بهمن 1391 ساعت 18:51
خدا هرچی دله از سر راه برداره
مخصوصا که من باشم
پاسخ دانیال:
کی شود عاشق شوند مردم ؟!
طهورا
20 بهمن 1391 ساعت 22:10
آری دانایی با دارایی فرق می کند.استاد بعضی اوقات مریض نمی داند که او را چه شده ؟مقام دارایی خوف و رجاست؟حال عجیبی ست...بعضی وقت ها با آرامشی همراه می شود ...که با بی تفاوتی تشخیص نمی دهم...
پاسخ دانیال:
الهی ، دانا تویی که میدانی :
نه آنقدر جام در کام جان ماست که ما را استاد نام کنند
و نه آنقدر عشق در قلب ما که عاقلان بر مستی ما قهقه رندانه زنند
سهبا
21 بهمن 1391 ساعت 22:33
با من دل باش ...
سلام .
پاسخ دانیال:
تو افسانه اولی ...
ویس
21 بهمن 1391 ساعت 23:30
سلام
همینطوری با خوندن این پست این شعر اومد توی ذهنم.(از شفیعی کد کنی)
از خانه بیرون می زنم ، در زیر باران
تا بفکنم در کوچه ای ، بی صبری ام را
بردارم از دوش این گلیم ابری ام را
تا چشم ، چشمایی کند ، ابر است و باران
بارانی از آن بی شکیبان
سوگواران
از کوچه بر می گردم و این ابربی صبر
با گام من ، همراه من ، ره می سپارد
در خویش می گریم شگفتا :
"این چه جادوست
ابری که خاموشانه بر ابری ببارد
پاسخ دانیال:
بوی نم که باشد و یاد تو ،
همیشه عشق می بارد ...
هیچ
23 بهمن 1391 ساعت 18:00
کجاست باران
بوی خاک نم می آید؟
پاسخ دانیال:
به یادش که می افتم از همه چیز می افتم
طهورا
24 بهمن 1391 ساعت 12:13
باخود نشسته ام به تماشای آسمان٬امّا امان نمی دهداین حال بی امان...کاش من هم باران شوم ...
پاسخ دانیال:
من باران را نمی بخشم اگر تو شوی اش !
سهبا
24 بهمن 1391 ساعت 21:37
اول افسانه آفرینش کدام است برادر ؟
باز هم سلام .

و راستی , خورشید چگونه طعم قمر می دهد ؟
پاسخ دانیال:
فقط شبهاست که خوشید طعم قمر میدهد !
طهورا
25 بهمن 1391 ساعت 13:10

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند *** به آسمان رود و کار آفتاب کند
(راجه و ...)
آفتاب این خورشید حتما مرا گرم می کند.
وقتی باران باشد ...خورشید باشد...ماه هم نور افشان ...از ذره کمترم ٬اگر گرم نشوم .
پاسخ دانیال:
نوازش خورشید گرم هست و لیکن درد هم دارد ...
نرگس
25 بهمن 1391 ساعت 21:50
سلام آقای دهقانیان. امیدوارم سلامت باشید.
پاسخ دانیال:
دست بردار از خنداندن من
دردهای من مسری است
مراقب باشید !
عطیه
27 بهمن 1391 ساعت 13:05
به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمت می دوند.
بی اشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.
پاسخ دانیال:
آن سان که تابش آفتاب پارسی در قطب شمال محالست !
طهورا( آ )
28 بهمن 1391 ساعت 09:41
میگم سالگرد اومدن منو به آسمون جشن نگرفتید
پاسخ دانیال:
الف من ، قامت توست دوست !
خادم الحسین
28 بهمن 1391 ساعت 19:20
نمیدانی برای یک اسکلت درد کشیدن چگونه سخت است ! تا کجا سخت است!
اکنون حس میکنم که چن روزی ست که اسکلت شده ام!
پاسخ دانیال:
پس چون ابراهیم از خدای پرسید : چگون مرده ها را زنده میکنی ؟
بفرمود : آیا ایمان نیاوردی ؟!
خادم الحسین
28 بهمن 1391 ساعت 19:22
روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد.
احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین!
سکوت بر سر فریاد، سکونت گرفتن در طوفان !

سلام!
پاسخ دانیال:
درد اتفاق مقدسی است که شاید سالها تکرار نشود !
مریمی
29 بهمن 1391 ساعت 13:02
گاهی شعر سراغم را میگیرد ٬ گاهی هوای تو
تفاوتی نمیکند ، هر دو ختم میشوید به دلتنگی من
کجایین آخه شما داداش؟
پاسخ دانیال:
در فراقت هستم تا عاشقانه تر شعر بنویسم ...
ر
2 اسفند 1391 ساعت 18:54
چقدر این جمله قشنگ بودطهورابانوی عزیز...

"میگم سالگرد اومدن منو به آسمون جشن نگرفتید"

راست می فرمایید واللا

پاسخ دانیال:
این فراق از چشمان تو آغاز شد بانو
ر
2 اسفند 1391 ساعت 19:00
ما بالای سر این خورشید بانو هم حرفی زدیم.
اما برای این که آشفته نشود کسی، نا آدانا!
پاسخ دانیال:
من ماه و خورشید را به هم می بافم تا برای تو شعر شود آهو
طهورا
2 اسفند 1391 ساعت 20:36
غلطه جمله م ؟یا واقعا قشنگه؟
ممنون استاد «ر» مهربون
پاسخ دانیال:
سپاس او را
خادم الحسین
6 اسفند 1391 ساعت 09:59
و ابراهیم فرمود: خدای من، ایمان دارم. ولیکن میخواهم مطمئن شوم و قلب ناآرامم، آرام گیرد!!
پاسخ دانیال:
اطمینان دارم به عشق و امید دارم به هو
...
19 خرداد 1392 ساعت 18:50
از میان تمام بازی های کودکانه
تنها” یادم تو را فراموش “را خوب بلد بودی
پاسخ دانیال:
چه حکایت غریبی است حکایت من و تو
تو به بازی قلمم و من به قلبت حسادت میکنم !
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

خرید ساعت مچی

|

ساخت کد آهنگ و موسیقی